.... تا شقایق هست قایقی خواهم ساخت

آموخته ام که...زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم

سلام!

اول باید سال جدید میلادی رو با 5 روز تاخیر تبریک بگم به دوستان,امیدوارم سال 2012 سالی سرشار از موفقیت و شادی رسیدن به آرزوهای کوتاه و بلندتون باشه, امیدوارم سالی پر از خنده و اتفاقای شیرین و پر از آرامش باشه! امیدوارم سال 2012 سالی سبز باشه که از همین اولش تا اخرین لحظه اش همه مون لحظه هایی پر از آسودگی خاطر و خالی از هر دلواپسی داشته باشیم! امیدوارم و آرزو میکنم واسه خودم و همه دوستای گلم اون معجزه ای که منتظرشیم به وقوع بپیونده! الهی آآآآآآآمییییییین!

حتما شنیدین که امسال دبی غوغا کرد شب سال نو, محشر بود آتیش بازی سال جدید, مخصوصا برج خلیفه, برج العرب هم قشنگ بود. ما اون شب رفته بودیم قریه العالمیه یا همون گلوبال ویلیج ولی تا قبل از شروع آتیش بازی که اونجا هم قرار بود برگذار بشه برگشتیم, چون هم فرداش سر کار بودم و هم خسته بودم و بچه ها هم باهام بودن و طاقت موندن بیشتر تا دیر وقت رو نداشتن, چون از عصر رفته بودیم, البته عبدی که میخواس بمونه ولی عامر هی میگفت بغلم کن, برج خلیفه خیلی دلم میخواست برم اما راستش این جور برنامه ها دلم میخواد با همسر خان بریم ولی جور نشد!

خب, تو این 2/3 ماهی که نت نداشتم خیلی اتفاقهای قابل ثبت داشتم که نشد ولی  الان سعی میکنم تا اونجایی که میتونم بنویسمشون:

 × عسل آشیانه عشق که زایمان کردن رفتم بیمارستان عیادتشون و خیلی اون شب خاطره قشنگی شد واسم !

× هفته ای بعد از اون رفتم خونه یکی از دوستان خاموش وبلاگی که خونه شون هم خیلی دور بود , القوز دبی, کلی با مشکل رسیدم بهشون, چون بد شانسی بلک بری ام که خراب بود داده بودم تعمیر و این یکی موبایلم هم شارج تموم کرد  و بد شانسی با شارجر ماشین هم شارج نمیشد  و منم سمج ,میخواستم قانعش کنم شارج شه که باتریشو ترکوند و ورم کرد, حالا من شماره دوستمو هم حفظ نیستم تا ازش بپرسم ادرس دقیقشونو, چون بهم گفته بود که توی فلان منطقه و فلان اکادیمیشن هستیم ولی من نمیدونستم کدوم ساختمون و اینا, دیگه با دعا و الله گویان کمی روشن شد و سریع شماره رو حفظ کردم و خاموش شد واسه همیشه, دوستم هم دلواپس, میزنگیدن به گوشی ای که همراهم بود ولی چون دایورد شده بود به اون یکی شماره ام, پس اون تعمیر کاره جواب داده, خلاصه من با کلی خجالت گوشی یه عابر هندی رو ازش گرفتم و به دوستم زنگ زدم و بهم گفتن کنار گیت بمونم تا با همسرش بیان, خلاصه اون شب خیلی خسته شون کردم و کلی خجالت زده شدم, چند وقت بود که شمسی جان ازم مکیخواست برم خونه شون تا اینکه اون روز دلو زدم به دریا و رفتم, چون میخواستم مدارک پیش دانشگاهیمو که واسه ترجمه باید میفرستادم ایران میبردم واسش تا بفرسته ایران واسم, خیلی خسته شدم اون شب چون خیلی سخت تونستم اون منطقه رو پیدا کنم, من تا اون روز نرفته بودم خیابون شیخ زاید تنهایی, شمسی جان خیلی خیلی مهربونتر از صداش بود! امیدوارم دختر خوشگلش خیلی خیلی زود به سلامتی واقعیش برسه! انشالله....

× هفته بعدیش رفتم خونه فاطی دوست دوران پیش دانشگاهیم که 5 ماه از زایمانش میگذشت و من متاسفانه وقت نکرده بودم برم دیدنش, با اینکه خونه شون خیلی نزدیکه و. فقط یه خیابون فاصله داریم با هم, و با اینکه فاطی از صمیمی ترین دوستامه , ولی خوب هر وقت خواستم برم یا اون مشکلی پیش اومد واسش و یا من...یاس خوشکلشو دیدم...خیلیی ناز شده بود ماشالله....البته بچه های همکلاسی پیش دانشگاهیمون همون شبی که من خونه شمسی بودم قرار داشتن برن خونه فاطی که واسه منم از شب قبلش به اون گوشی ایم که خراب بوده مسج دادن ولی من با یه روز تاخیر یعنی همون لحظه ای که از خونه شمسی برگشتم و رفتم موبایلمو تحویل بگیرم مسج دوستامو گرفتم, و چون تاریخ دریاف مسج همون شب بود فکر کردم بچه ها واسه فردا شب قرار گذاشتن , زنگ زدم به فاطی و گفتم میام منم که گفت بابا خیلی ممنون, زحمت میکشی, بچه ها همین الان رفتن, ازم گله میکرد که زنگ زدم خیلی ولی جواب نمیدادی, که گفتم بابا گوشیم پیشم نبوده....

× این چند وقته جشن عقد پسر دایی همسری اینا هم بود و یه خورده شیک و پیک کردیم, موهامو که واسه عید قربان مدل توت فرنگی تا پشت گردنم کوتاه کرده بودم و خودم تو خونه شاه بلوطی رنگ کرده بودم رو سشوار کشیدم و آرایشم هم خودم کردم,یه  لباس بافتنی بنفش با نقشه های ریز سفید بافتنی تا رو زانو بدون آستین, با ساق شلواری مشکی که تا کمی پایینتر از زانو کشیده شده و کفش بنفش و کمربند پهن سفید...قشنگ بود تیپم...از خودم خوشم میومد! خواهر شوهرا و جاری جان رفتن واسه موهاشون صالون, من اما نیازی ندیدم. جشن تو تالار بود.

دیگه امشب خسته شدم...فردا هم سر کارم. جمعه و کار.......شنبه تعگیلم و 1 شنبه مدارس شروع میشه...

راستی حالم خوبه خوبه! رفتم با ایوب حرف زدم و الان چند روزه دارم شیفت 6:30 تا 3:30 رو میرم. 4 عصر خونه ام! خدا کنه عوضش نکنن چون واسه رسیدگی به درس و مشق بچه ها کلی وقت دارم.

خبر دیگه ای هم هست که تو پست بعدی میگم. فعلا شب بخیر....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام ! یه سلام ساده ولی پر از سلامتی و انرجیک به این وبلاگ قشنگ و همه خواننده های عزیزی که میان اینجا, اینقدر اینجا رو دوست دارم که توی این چند ماه که نت قطع بوده بینهایت دلتنگش شدم! اینقدر حرف واسه گفتن داشتم این چند وقته که بیصبرانه منتظر بودم بیام و اینجا خالیش کنم ولی الان که اومدم انگار تهی شدم!

راستش دلم گرفته اینه که حوصله نوشتن ندارم!

......................................................................دلم گرفتهافسوس 

از اون وقتاییه که کم میارم, خسته شدم! دلم میخواد برگردم ایران, فکر میکنم الکی دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا بمونم اینجا, فکر میکنم الکی خوش بین بودم, الکی دست و پا زدم, اگه ایران بودم الان خیلی خوشبخت تر بودم! چه اشکالی داره بچه های منم تو همون دبستان کوچیکی که من درس خوندم درس بخونن, وقتی نمیتونم تنهایی بهشون برسم, منی که از شادی هام, از آسایشم, از همه وقتایی که میتونه بدون دغدغه های ذهنی کنونی ام بگذره دارم میزنم به امیدهایی که به آینده دارم! به خودم میگم بسه شهناز! بسه! تو هر چقدر هم کار کنی بازم حقوقت همون مقداره و بازم کفاف رسیدگی به 2 تا بچه رو نداره, چرا اینقدر داری خودتو به حماقت میزنی؟ تا کی اینقدر با اطمینان فکر میکنی یه روزی که خیلی نزدیکه ترقیه میگیری و یا کارت عوض میشه! تا کی منتظر معجزه میمونی اینجا؟ تا کی همش با یقین میگی من میتونم و میدونم که زندگیمو عوض میکنم؟ تا چقدر میخوای تحمل کنی؟ چقدر آدم میتونه خوشبین باشه؟ آیا این همه خوشبینی معنای حماقت زیادتو نمیده؟ تا کی اینقدر امید داری که خدا کاری میکنه؟  بست نیست؟ صبر تا کی؟ داره 9 سال میشه ولی اون چیزی که تو منتظرشی نشده, معجزه ای قرار نیست اتفاق بیوفته! اصلا کی گفته خدا حواسش به تو هست؟ کی گفته نمیذاره تو احساس تنهایی کنی؟ چقدر میخوای خودتو گول بزنی؟ پس اینا چیه؟ اینا اتنهایی نیست؟ اینا زجر نیست؟ اینا گیر افتادن نیست؟ خدایا! میدونم ,میدونم دارم بد میگم, میدونم دارم کفر میگم.میدونم دارم یه دوست خوب که همیشه شنونده خوبی بوده واسم رو میرنجونم! اما خدا کاش بهم حق میدادی, کاش اینقدر راه رسیدن به خوشبختی رو دور نمیکردی واسم, کاش سنگلاخی نبود حداقل, کاش تو این راه تنها نبودم! کاش یه همسفر قوی و شجاع رو تو زندگیم قرار میدادی! کاش میشد به این همسفرم تکیه کرد!

خدایا! میدونم که هیچوقت هیچ دوستی مهربونتر از تو نداشتم, میدونم منو میبخشی که اینطور باهات حرف زدم, میدونم بازم دستامو میگیری و بلندم میکنی و بهم یه لیوان انرجی میدی و گرد و خاکهای لباسامو میتکونی و دستاتو میذاری رو شونه هام و میگی : برو عزیزم! برو که دور نیست, برو که جواب این مسیر طولانی و ناهموار رو بزودی میگیری, با انگشتات اشکایی که رو گونه هام روونه رو میگیری و منو تو بغلت میگیری و دوباره من همون <حماقت> نه ببخشید خوش خیالی همیشگیم میاد سراغم و باز سلانه سلانه به راهم ادامه میدم! 

الهی! مدد رسان من باش در این احساس ِ بودن!  

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

salam !chaghadr delam vase inja tang shode! asheghe veblogamam. net e khoone ghat e o felan nemitoonam vasl sham. emrooz 1 shanbe as o man khoone boodam< ta inke maman shohar saat 9|50 bood ,dare otagh ro zad o goft age mitoonibro fatom ro az daneshgah beyar ke baradaresh kar dare o shoharesham dir miad, goftam alan hamsar khan mire,eshkali nadare oon bere?goft na che eshkali dare< yekitoon berin,hamsar khan ke tanballlll, goft man nemidoonam kojast daneshgaheshoon, hala 20 bar ha too in chand saal rafte ha, vali khabesh mohem tar bood, manam dishab aslan nakhabide boodam, abdi halesh khoob nabood, nemidoonam chi migan be in, vali mahtahtesh kharesh dasht bichare o har  chi mikardam vasash bi fayde bood ta inke saat  3|30 majboor shodam beram az maman bozorgeshoon beporsam ke dige oon behem goft zard choobe ba roghane zeytoon makhloot kon o khamiresho be oonjash bemal, dige bad az oon bood ke khareshesh ghatt shod o vasash ghesse penokio ke dishab vasash az namayeshgahe ketab kharide boodam ro khoondam o 4 bood ke khabesh bord,vasse hamin bikhabishnafrestadamesh madrese o amer ro ham nafrestadam ta khodam ham bekhabam. dige hamsar khan ke naraft khaharesho beyare khodam boland shodam raftam avall tondi lebasamo endakhtam lebas shooyi o badesh ye doosh gereftam o bache ha ham bidar shodan o baham oomadan raftim avordimesh o oomadim khoonash, goft ke alboomamo avordan beya bebin, oomadim bala o baad az didane albom ke kheyli ghashang shode bood raft sobhoone beyare , manam ke in labtop az vaghti oomadam inja dasht behem cheshmak mizad paridam oshtesh o veblogamo daram up mikonam. dishab ham abdi tavalode yeki az doostye hamkelasish davaat bood tooye mc doneldz, bordimesh ba amaal, baa d khodemoon raftim namayeshgahe ketab ke dishab akharin roozesh bood. chad ta ketab vase bache ha o khodam gereftam. motasefane ghorfeye iran hichi nadash. faghat ketabaye mazhabi bood tooye ghorfeye maarefesh, oon yeki ghorfeke aslan ketabi nabood, faghat chand ta ketab az iran o gardeshgahash< mifoft tamoom shode, dar soorati ke jari ina ke 1 hafte ghabl boodan migoftan aslan az aval ham chizi nadashte, dige saat 8 bood ke raftim bache haro bardashtim o sare rahemoon raftim maghazeye hamsari ina o bacheha ba gerye khastan bemoonan pishe babashoon o ba oon beyan, razi shodam o khastim berim khoone ke amal goft berim khooneye jari ina, manam choon emrooz tatil boodam raftam o albomeshoono didim o sham ham vasamoon zang zad kfc , namaz hamoono khoondim o kami deraz keshidam ke az 6 sobh hamash amoodi boodam, baad 11\30 bood ke rafe zahmat kardim.

midoonam ke ba penglish typ kardam rahat nistin bekhoonin. vali nashod farsi type konam. sorry!   felan bye bye albate ye donya harf o etefaghe jaleb oftade o ke alan nemishe begam ,  bye ta hi baadi...

نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام دوستان!

خوب خوبین؟ از عنوان پستم متوجه شدین چی میخوام ازتون. زن داداش گلم دوباره یه وبلاگ زده و اینبار مثل اینکه راست راستکی قصد نوشتن و موندن تو دنیای مجازی داره! میگم دوباره چون 3 سال قبل هم یه وبلاگ درست کرد ولی چون اون بار پسرش کوچیک بود و به رسیدگی های بیشتری نیاز داشت و خلاصه اینکه گرفتار اون و بچه تو راهیشون بود و وبلاگه رو ولش کرد به امون خدا, ولی اینبار خودش مثل اینکه از غربت و تنهایی ها و بی همزبونی هایی که یه غربت نشین دچارش میشه به این دنیای قشنگ که من عاشقشم رو آورده , هر چند که ماشالله زن داداش اجتماعی دارم و هیچ جا بی همزبون و دوست نمیمونه و میدونم دوستای خوبی هم داره! اما خوب داشتن وبلاگ و نوشتن و دوستهایی که آدم اینجا پیدا میکنه یه چیز دیگه است! آخه میدونین اینجا واسه ماهایی که ایران نیستیم به مصابه یه پنجره ایه که رو به ایران باز میشه و میتونیم توش بوی ایران و دوستای ایران نشینمون رو بشنفیم! من کلبه صورتی قشنگش رو بهتون معرفی میکنم و ازتون میخوام همه تون برید بهش خوش آمد بگید تا اینبار دیگه ول نکنه دست خالی پشیمون شه بره! میدونم که اگه معرفیش نمیکردم هم خودش به مرور دوستای خوبی پیدا میکرد ولی چون اون طوری کمی طول میکشید و من ترسیدم دوباره خسته شه و فکر کنه مخاطبی نداره و ننویسه اینه که اینجا ازش گفتم, هر چند که میدونم خودم هم خواننده زیادی ندارم و فقط دوستای خیلی عزیز و با وفام هستن که همیشه میخونن و به درد دلهام گوش میکنن و همیشه راهنماییم میکنن!  دوست جونیا پس میخوام غافلگیرش کنینا ....چشمک

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام!

امروز جمعه است و من سر کار بودم. سر کانتر که نشسته بودم اول صبح و مشتری هامون مثل اینکه هنوز خواب بودن چون خلوت بود کمی, همش تو ذهنم مروز میکردم که چی بنویسم اینجا و یاد آوری میکردم و کلی چیز پیز جمع شد واسه نوشتن حالا اما مثل کسی که یه بار نوشته و قبل از پابلیش شدن پاک شده نوشته هاش , دیگه حوصله دوباره نووشتنش رو نداره, منم همون حال رو دارم, پس دفعه بهد تو ذهنم ننویسم واسه خودم, این جوری خالی نمیشم دیگه, امروز ساعت 6 که رسیدم خونه , کسی خونه نبود و تنها بودم, دلم گرفت! ظهر زنگ زده بودن و گفته بودن که داریم میریم بیرون از شهر, آخه 2 روز قبل مناطق شرقی بارون اومده بود و میگفتن دره ها آب اورده, ماهام که اینجا بارون ندیده ایم, واسه اون آبای گلالودی که بعد از بارون از کوه ها سرازیر میشه هم خودمونو به آب و آتیش میزنیم, اینام همهگی رفته بودن, بچه ها و بابا شون و مامان بزرگ و عمه و عمو و زن عموشون و عمه بزرگه هم با خانواده شوهرش جدا گانه رفته بودن, خانواده دایی همسری اینا هم با عروس ها و پسرا و دخترا و دوماداش خودشون یه قبیله ان ماشالله! همه رفته ان بیرون امروز, این بود که وقتی اومدم خونه کمی دلم تنگ شد! البته کمی که نه, بیشتر, چند وقته دلم تنگه! دلم واسه ایران, واسه مامان از همه بیشتر, واسه پگاه هم خیلی تنگه, من و اون با هم بزرگ شدیم, همیشه با هم بودیم, هیچ وقت هم با هم رابطه خوبی نداشتیما, مثل موش و گره یا همون کارد و پنیر بودیم, اما بعد از ازدواجم و اومدنم اینجا خیلی دلم براش تنگ میشد و رابطه مون خیلی قوی تر شد! دلم واسه فاطی کوچولو هم تنگ شده, واسه داداشام همه شون, حتی زن داداشام, دلم واسه خونه قدیمی مون همونجایی که توش بزرگ شدم تنگ شده, دلم واسه اون حیاتیش که نخلستون بود هم خیلی تنگ شده. واسه پشت بوم خونه و نشستن لب بومی که مشرف به حیاطی بود که بُز ها و گاو های مامان اون تو بودن تنگ شده, واسه همون دم مغرب هایی که مامان میرفت اون تو شیر میدوشید ازشون و ماها از اون بالا پاهامونو آویزون میکردیم و باهاش حرف میزدیم تا وقتی که کارش تموم شه و بیاد بیرون و ما هم از اون بالا بیایم پایین, البته که اینا مال نوجوونی هامون بود که نمیرفتیم باهاش اون تو چون نمیخواستیم اون بوی خاص رو لباسمون بگیره!, کوچیک تر که بودیم نوبتی یکی مون  میرفتیم باهاش داخل و بهش کمک میکردیم و وقتی مامان میخواست بُزِ رو بدوشه سخت پای بچه شو ( راستی بچه بُز رو چی میگفتیم به فارسی؟؟؟) میگرفتیم تا نره شیر مامانشو بخوره و مزاحم شیر دوشیدن  مامان نشه, این خواست مامان بود ولی چون دلم واسه اون کوچولو میسوخت که الان مامان هیچ شیری واسش نمیذاره خیلی زود کوچولوشو وِل میکردم بره پیش مامانش و نذاره مامان کارشو بکنه و مامان هم کلافه بلند میشد میرفت سراغ خانوم گاوه!  بزرگتر که شدیم دیگه فقط از روی پشت بوم کار مامان رو دنبال میکردیم ولی باورتون نمیشه الان و مخصوصا مغرب امروز که هوا یه جوری بود وقتی از ماشین پیاده شدم چقدررررر دلم میخواست الان روی همون پشت بوم بودم و مامان هم همون شیر های تازه رو میدوشید و من فرصت اینو داشتم که از اون لحظات عکسایی بگیرم که تا آخر عمرم ثبتشون کنم! دیگه میدونید دلم واسه چی تنگ شده؟ دلم واسه شیر های تازه ای که مامان میجوشوند واسه صبحونه, و اصلا واسه خود صبحونه خوردن خونه مامان اینا, نه, خونه خودمون ! همون خونه قدیمی تنگ شده! صبحونه هایی که لذت بخش ترین صبحونه دنیا بود واسم, همون صبحونه هایی که همیشه همون بود و تکراری ولی خوشمزه ترین بود و هیچ وقت دلمو نمیزد! با اینکه همیشه انواع پنیر های خارجی که بابا واسمون با بارهایی که با لنج میفرستاد بود ولی من هیچ وقت از خوردن <  فَلَزین > هایی که دست پخت مامان بود و همیشه داشت سیر نمیشدم, هفته ای یه بار درستشون میکرد, اون روز اول که همه لیوان های شیر مون و بساط مونو ور میداشتیم میرفتیم اونجا پیشش مینشستیم و اون میپخت و ما گرماگرم میخوردیم با شیر داغ, بعد که سیر میشدیم دیگه کلی زیاد تر هم درست میکرد واسه طول یه هفته مون, بعد اونارو میذاشت تو فریزر و روزای بعدی ما اونارو تو کمی روغن سرخش میکردیم و کرانچی میشد و میاوردیم پای سفره میخوردیم, بابا هم همیشه سرزنشمون میکرد که روغن نریزین توش و فقط گرمش کنین ,خودش روغن داره , خوب نیست! دلم واسه اندرزهای پزشکی بابا هم تنگ شده! البته اونا رو هنوز هم تلفنی ازشون بهره مند میشم! محاله که باهاش تلفنی حرف زده باشم تو این چند سال و از وزنم نپرسیده باشه! محاله بهم یادآوری خوردن سیب یا آب سیب روزانه رو نکرده باشه! میدونین چی اون صبحونه ها لذتش رو بیشتر میکرد؟ اینکه توی سایه صبحگاهی دیوار تو حیاط بزرگ خونه بچه گی هامون سفره پهن میشد, همیش هم من منتظر بودم ببینم از اون ظرف بزرگ شیر چیزی زیاد میاد تا من دوباره بخورم؟ مامان هم همیشه حواسش به من بود و میدونست خیلی شیر دوست دارم واسم باقی میذاشت! هنوزم عاشق شیر داغم و تا جایی که وقت کنم حتما گرمش میکنم! وایی اون صبح هایی که بابا بر پا میداد رو چقدر دلم تنگ شده واسش, واسه او.ن هوای پاااااک صبح روستا و حیاطمون, واسه همون صبح هایی که بابا همه ما 5 تا رو بزور بیدار میکرد و میبرد پیاده روی , خونه مون آخرین خونه روستا و نزدیک به کوه, بعضی وقتا میبردمون به طرف کوه ها و بعضی وقتا هم رو جاده میرفتیم تااااااا < خُمخوو > (اسم یه صحرا نزدیک روستامون ) اهان نمیخواد بگی رامی, حتما میخوای بگی من که باهاتون نمیومدم, خوب راست میگه! من شاید یکی دوبار بزوررررر بابا تونست بیدارم کنه و ببرتم با خودشون, خوابم سنگین بود و شبا هم تا دیر وقت مینشستم رمان میخوندم دیگه 6 صبح گییییج خواب بودم و همین که بابا میمود بیدارم میکرد بهش میگفتم 2 دقیقه دیگه بیدار میشم, شما برین من الان میام! دیگه بابا هم میدید که 2 دقیقه های من داره به نیم ساعت میرسه و آفتاب داره میزنه و هوا گرم میشه دست ور میداشت و با 4 تا جوجه های دیگه اش میرفت! اون موقع ها فقط ما 5 تا پیششون بودیم, داداشام که کویت بودن و آبجی ها هم که خونه شوهر....

ولی چه روزایی بود ها ! حالا اما صبح های تابستون هر کی تو اتاقش خوابه تا لنگه ظهر و بچه ها هم دیگه اونقدرا بزرگ شدن که به خودشون حق میدن به عادت و رسم سحر خیزی بابا پایبند نباشن! یادمه همیشه از اینکه میدیدیم بچه های دایی و خاله ام تا ظهر خوابن به بابا گله میکردیم, بابا جلو اونا میگفت مامانشون دست تنهاست میخوام بیدار شن کمکش کنن, میگفتیم خوب اینا کاراشونو شب میکنن ,پس ما هم جارو و اینارو شب میکشیم و صبح ها بذار بخوابیم, ولی هیچ وقت ولمون نمیکرد! حالا اما روزای مدرسه 5 بیدار میشم, گیج هم نیستم و سر حال و خرم پا میشم, نماز میخونم, لانچ باکس وروجکین رو آماده میکنم, لباساشونو میپوشونم, خودم هم صبحونه میخورم هر چند 1/10 لذت صبحونه های مامان رو نداره ولی میخورم تا دوباره لاغر نشم, خودم هم آماده میشم و 6 میرم بیرون, خیلی وقته دیگه خودم رو عادت دادم به اینکه سر کارم شاد و شنگول باشم حتی اگه مشکلی تو خونه دارم, و متاسفانه من هنوزم هفته ای که امتحاناتشون خیلی عذاب وجدان میگیرم و خیلی اذیت میشم ولی با این حال سر کارم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم و کنترل دارم رو تفکراتم, با مشتری هام خیلی خوش اخلاقم و همه شونو دوست دارم و با لبخند زدن بهشون باعث میشم حتی اونایی که اخمو میان پیشم هم اخمشونو باز شه وقتی احترامی رو که بهشون میذارم میبینن, با همه اینا وقت کاریم که تموم میشه تو هفته امتحانات , دیگه وقت خونه رفتن یه غم میاد تو دلم, غم اینکه الان که میرسم وروج 1 رو توی تختش تو خواب میبینم, فکر اینکه وروج 1 الان چقدر اذیتم میکنه تا بشینه درسشو بخونه, فکر اینکه الان وروج 2 رو اگه بیدارش کنم اصلا میتونه چیزی از درساشو بفهمه؟ فکر اینکه حالا امشب وروج 1 واسه خوابیدنش اشکمو در میاره و حاضر نمیشه به راحتی بیاد بخوابه و هی دلش میخواد تو حیاط بازی کنه! همه اینا انرجی روحیمو هم در کنار پاور تموم شده جسمیم قرار میده! اون لحظات میدونین چه آرزویی دارم؟ آرزوی اینکه مامان منم مثل مامان همه همکارای دیگه ام اینجا پیشم بودن, بچه ها با سرویسشون میرفتن خونه مامان اینا پیاده میشدن, اونجا مامان یه ناهار خوشمزه بهشون میداد و دیگه من خیالم راحت بود هی فکر اینکه امروز شاید ماهی باشه و وروجکین نمیخورن و گشنه میمونن , یا فلان چیز رو دوست ندارن و چیزی نمیخورن تا شب که من برم, نمیاد تو سرم و میدونم که مامان بچه هامو مثل خودم دوست داره و بهشون میرسه! دیگه از بابت درساشون عذاب وجدان نداشتم و میدونستم که پگاه باهاشون کار میکنه و یا اگه حتی پگاه هم سر کار احیاناً, دیگه حتما فاطی باهاشون کار میکرد هر چند کلی غر غر هم میکرد و چند تا داد هم میزد سرشون, دعواشونم میکرد ولی بازم خیالم راحت بود که آماده شون میکنه واسه فردا, خودم هم خسته از سر کار میومدم و میرفتم یه راست اونجا, ناهاری که مامان آماده کرده رو میخوردم, بعضی وقتا هم که خیلی خسته بودم و از اون روزایی بود که حوصله جویدن غذارو هم ندارم به فاطی میگفتم بره واسم بکشه بیاره, میدونم اونم حرف گوش نمیکنه ولی خوب من رو یه جور دیگه دوست داره, همیشه که ازش نمیخواستم, بعضی وقتا , میره میاره واسم, بعد که میخوردم کمی هم مینشستم باهاشون از اون روزم حرف میزدم و ماجراهای اون روز جمعیه رو به جای اینکه واسه خواهر شوهر بتعریفم واسه خواهر و مادرم تعریف میکردم ! بعد که شاد وشارج میشدم بر میگشتم خونه خودم, .....افسوس کاش موقعیتشو داشتم تا مامان بیاد پیشم بمونه چند ماهی بهم برسه , به بچه هام برسه وقتی سر کارم, کمی حالمون جا بیاد, چاق بشیم بعد برگرده! چه خود خواهم من نه؟ من مامانمو میخوااااامممممممم!گریه احتیاج دارم بهتناراحت دلم واست تنگ شده!افسوس

وایییییییی چه آرزوی شیرینی! اینام برگشتن از بیرون, مثلا حرف واسه گفتن نداشتما, عصر که گفتم دلم گرفته بود میخواستم بیام اینجا ناله و زاری کنم که دیدم لباسایی که دیروز شستمشون دارن صدام میکنن برم اتوشون کنم, رفتم اونارو اتو زدم و یه سوپ مرغ خوشمزه هم درست کردم واسه بچه ها که وقتی برمیگردن گرسنه ان, و بعد اومدم اینجا....الان هم برگشتن ....این بین با داداش اردشیر هم چت میکردم, دیشب هم با داداش فرید, با رامین هم روزی چند بار, مانی هم هر از چند روز, ولی متاسفانه نت  در پیتی ایران نمیذاره که با خواهرام که ایرانن بچتم, تازگیا کابل مخابرات رو هم دزدیدن و اصلا نت ندارن, چقدر ملت بی فرهنگ و بد بختن که هر چی فی ل تر میکنن دنیای انترنت رو واسشون کافی نیست , که میرن از بیخ و بن ریشه ارتباط جمعی شونو برمیکنن! بابا ای وَل....

--------------------------------------------------

یادم رفت این عکسارو بذارم! هفته قبل آپلودشون کردم! مال تابستونه ولی خوب...

نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه
 ! 
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 
گفتم: نه !
 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!
 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....
 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.
 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !
 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
 


هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد
 
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن

راستش این روزش زندگی ویلان منو یاد خودم میندازه. آدم پولداری نیستم اما خوب خرج میکنم ,خیلی راحت! البته الان تقریبا 3 ماهه که دو سوم از حقوقم رو میدم به اون گروهی که گفته بودم قرار بود این بازی رو انجام بدیم, اولین ماه رو من برداشته بودم, و چون من به جای دو نفر شرکت کردم یه بار دیگه هم نوبتم میشه که گذاشتم واسه دسامبر, اونو کامل میدم واسه قرض ماشین و بعد از اون مل ماشین فقط 2 تا میمونه که اونم بونِس مون مارس میریزن و از اون میدم, بعدش دیگه به امید خدا راحت میشم, زیر قرض بودن آدمو خسته میکنه! نفسمو گرفت بابا, حالا این چند وقته با اون یه سوم حقوقم سخته ولی خوب هر وقت کم میارم همسر جان تشریف دارن, بعدشم خدا کریمه...خیلی دلم میخواد بنویسم ولی شدیدا خسته ام, از ظهر تا حالا داشتم گوگل ریدرمو که به هم ریخته بود درستش میکنم, انار جون مرسی! ممنونم که زحمت کشیدی و اون مطلب رو بهم اطلاع دادی, اون روش رو من انجام دادم ولی بازم مشکلم حل نشد, تا اینکه رفتم اینجا و از راهنمایی های ایشون خیلی استفاده کردم و آی دی یاهو پایپسم رو که عوض شده بود برداشتم و عوضش کردم! به هر حال ازت ممنونم دوست عزیزم! سرما خوردم و گلو درد شدیدی دارم, بچه ها رو با باباشون فرستادم کورنیش و خودم نشستم خونه لباسامو تموم کردم و لینکدونی هامو درست کردم, تعطیلی های یه روزه اصلا کافی نیست باور کنین خسته اممممم, تازه کارامو هم هنوز تموم نکردم, خستگی هم تو جونمه ,دوباره فردا شده باید بریم هفته رو شروع کنیم, کاش دو روز تعطیل بودیم, حوصله اتو زدن عبایه های سر کارم رو نداشتم دیگه, فقط یکیشونو واسه فردا اتو زدم, فردا هم احتمالا برم خونه دوستم فاطی, گفتم که یه یاس خوشگل داره؟ ؟ ؟ وبلاگ آشپزی رو هم آپ کردم تا اینقدر شرمنده خواننده های اونجا نباشم, راستی من دندون عقلم 3 سال قبل با یه بدبختی هایی در اومدن, تازه 4/5 ماه قبل بود که رفتم بعضی از دندونامو درستشون کردم, بعد از اون بود که حس میکردم یه اشتباهی ورجود داره اون تو و گوشت دیواره دهانم رو گاز میگیرم وقتایی که غذارو میجوم, ایشون که دید زدن داخل رو گفتن که این مشکلتون به خاطر اینه که شما پایین دندون عقل ندارین و فقط بالاست, اینه که وقتی میجویین چیزی رو اینجوری میشه. اما به نظر من این دلیلش نبود, چون ایشون چند جلسه قبل یکی از دندونای قسمت چپم رو پرش کرده بود هماهنگ پُرش نکرده بودن و ئندونامو که میاشتم رو هم سمت راست بهم نمیرسید, خوب بعدش دیگه اون قسمت ر هم درستش کرد و تنظیم شد ولی بعد از چند وقتی دیدم روی لثه پایینی ,بعد از آخرین دندونم وقتایی که غذا رو میجوم دردم میگیره, با مشکل غذا میخوردم تا اینکه الان بعد از گذشت 3/4 ماه فهمیدم که داره دندون عقل پایینی سمت چپ هم واسم در میاد, بعد از این همه سالللللل تازه اونم با فاصله 3 سال , به عقل خودم شک کردم . هنوزم سرشو نیاورده بیرون و کشتتم با این بد عنقیش ولی میدونم که دندونه ,چون یه قسمتیش الان نوکش سفت و تیز شده . اصلا نمیتونم درست و حسابی غذا بخورم!

واییییی چقدر حرف زدم قرار نبود اینجا آپ شه اصلا......لبخند

 

.

 

نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممم! یه سلام گندهههههههههه به همه اونایی که میان از این ورا رد میشن , یه سلام گر و پر انرجی( حرف ز , ز نه ها, منظورم همون حرفیه که شبیه ز هست ولی سه تا نقطه بالاش داره,اونو گمش کردم تو کیبورنیشخندد,یادم رفته کدوم بود, یعنی فکر میکنم حروفای فارسی تو کیبوردم جابه جا شده و الان نمیدونم همون ز سه نقطه ای کدوم کلیده!) خوب داشتم میگفتم که یه سلام پر انرزی هم واسه دوستای عزیزی که دلواپسم شدن تو این مدت که میدونم خیلی کمن اون عده,امیدوارم همه خوب و خوش و همون انرزیک باشین و روزبروزم در حال پیشرفت توی زندگیتون,

خوب الان اینقدر حرف دارم بگم اینجا که خدا میدونه. تا حالا سابقه نداشته این همه غیبتم و آپدیت وبلاگم طولانی بشه. ماه رمضون گذشت و متاسفانه من نتونستم نه اینجا رو آپ کنم و نه ویلاگای آشپزیمو, متاسفانه نت خونه قطع بود و کسی نمیرفت پرداخت کنه, منم نکردم تا بهم عادت نکنن, چون مطمئنم که اگه حتی یه بار من بدم دیگه همیشه تاخیر میکنن عمدا چون میدونن من بدون نت نمیتونم سر کنم و خودم میرم میدم! میخواستم یه وایرلس یو اس بی واسه لاب خودم بگیرم که یکی از دوستام همون زینب, بهم بلاک بری هدیه داد و رفتم سرویس بلاک بری رو اشتراک شدم!  تو کل ماه رمضون رو یه سره و بدون تعطیلی سر کار بودم چون میخواستم مرخصی های اخر هفته مو واسه روزایی که عروسی خواهر شوهر هست نخوام مرخصی سالیانه ام استفاده کنم, 4 روز مرخصی هامو جمع کردم با یه روزم که مال سومین روز عید بود که نگرفته بودم تا بشه 5 روز واسه عروسی داشته باشم!  فقط 15 رمضون که همون 15 اگوست بود رو مرخصی گرفتم چون تولد وروج شماره 1 ما بود! 16 ام تولدشه ولی من شب 16 رو واسش یه جشن کوچیک گرفتم, از چند وقت قبل میخواستم غافلگیرش کنم و چون همیشه ازم گله داشت که چرا واسم جشن بزرگ نمیگیرین مثل اونی که واسه وروج 2 گرفتین و خیلی هدیه گیرش اومد؟ من اما چون اینجا فامیلای ما کسی جشن تولد نمیگیره و خوششون نمیاد و میگن گناه تولد رو جشن بگیرین, نمیخواستم دوباره جشن بزرگی باشه که همه اونایی که خوششون نمیاد هم مجبور شن بیان, این بود که با اون مبلغی که واسه اش کنار گذاشته بودم تا هدیه خوبی بگیرم واسش رو چند تا هدیه ریزو درشت گرفتم و همه شون رو خوشگل کادو گرفتم و کیک هم چون خودش از مدتها قبل همیشه میگفت که میخوام اسپونج باب  باشه از مستر بیکر سفارش دادم و قرار نبود از کسی دعوت بشه که روز اخر تصمیمم عوض شد و چون اون بچه های دختر خاله ام رو خیلی دوست داره به اونام گفتم بیان و بعد دیدم دختر عموهام همیشه منو واسه کوچیکترین مناسبتاشون میبرن و زنگ زدم تا اونام بیان ولی نگفتم بهشون که جشن تولد وروج 1 تا تو زحمت نیوفتن ,بهشون گفتم من امروز تعطیل بودم و کلی چیز میزای خوشمزه درست کردم شمام بیاین تا دور هم باشیم, اون روز از صبح زود بیدار شده بودم و کلی غذا و دسر درست کرده بودم! با اینکه 15 روز از رمضون گذشته بود و من فقط همون یه روز رو فرصت واسه استراحت داشتم که خسته تر از قبل شدم! چون آشپزخونه کولر نداره و با هوای داغ اینجا و گرمایی که فر و حرارت اجاق میداد از تشنگی هلاک شدم! یاد اون روزایی افتادم که بیرون کار نمیکردم و تنهایی از 12 ظهر تا وقت افطار تو آشپزخونه چقدر تشنه ام میشد! سر کارم ولی خیلی کمتر تشنه میشم , چون به هر حال خنکه و من نشسته کار میکنم و انر}ی کمتری ازم میبره به نسبت کارای آشپزی تو ماه رمضون, اون چند روزا خریدای تولد وروج رو تنهایی و با وجود خستگی میرفتم یواشکی انجام میدادم,نمیخواستم بو ببره که خبریه, واسش ساعت مچی گرفتم,ساعتی که بتونه همه جا دستش کنه و خراب نشه, کاسیو گرفتم واسش, همیشه میگفت مامان واسم ساعت بخر,نه از اینا که زود خراب میشن, واسش تابلو ی نقاشی با رنگ های گواش گرفتم, واسش راکت بد مینتون گرفتم, کفش اسپرت شیکی گرفتم که البته واسه وروج 2 هم گرفتم, دیگه دو تا لیوان که عکس اسپونج باب داشت و شبیه هم بود واسشون گرفتم, دیگه 2 تا هم قلک که توشون پول انداخته بودم,از اون قوطی هایی که حلبی ان و نمیتونن بشکوننش و نه پولی ازش خارج کنن, چون این وروجکای من خیلی شیطونن. توی این چند سال چند تا قلک شکوندن خدا میدونه, من که نیستم ,همینکه دیدن کمی پول تو قلکشونه میشکوننش و میرن بقالی اسباب بازی میخرن و یا فلان چیز و اصلا جمعش نمیکردن پولاشونو , الان اما نمیتونن,تازه اون قلک سفالیای قبلی رو با ترفند دیگه ای هم خالی میکردن تا من نفهمم که دست زدن بهش و پول برداشتن. با مو کش(منقاش) ازش اسکناسارو میکشیدن بیرون! آره همچین بلایه این وروج ما....الان اما دیگه نمیتونه ازش پول برداره و  یا بشکونه! خوب خلاصه که نمیخواستم بخره و همه هدایایی که گرفته بودم رو با وسایلی که واسه تزیین هال گرفته بودم تو صندوق عقب ماشین قایم کرده بودم تا نفهمه, روز 14 ام بردمش خونه دختر خاله ام بعد از افطار تا بشینم با خیال راحت کادوهاشو بپیچم, کارم که تموم شد رفتم برشونگردوندم,وقتی اومد نمیدونم از کجا یه تیکه کوچیک از یه کاغد کادو رو دیده بود و اورد نشونم داد که مامان این از کجا اومده تو اتاقمون؟ چی رو کادو گرفتی؟ حواسشو پرت کردم, هدیه ها رو گذاشته بودم توی کمدی که خوراکی هاشونو میذارم و درشو قفل کردم و کلید رو هم قایمش کردم و گرفتم خوابیدم اون شب, اینا ماه رمضون تا صبح بیدار میموندن با عمه ها و مامان بابا بزرگش و کلا همگی, چون اینا تا سحری میخورن و ظرفارو جمع میکنن و نماز میخونن بعد میخوابن. خب طبیعتا با اون سرو صدایی که اونا راه میندازن منم بد خواب میشم بچه ها که جای خود داره! خوب داشتم میگفتم, اون شب نصف شب اومده بیدارم میکنه که: مامان,مامان! پاشو , پاشو بهم بگو این هدیه هایی که تو کمده مال کیه؟ اینقدر اعصابم خورد شد که خدا میدونه. اونقدر بدو بدو کرده بودم تا اون نفهمه و واسش سوپرایز بشه, چون این وروج هم مثل خودم عاشق سوپرایزه و همیشه میگفت مامان وقتی واسم هدیه میخری روز تولدم منو با خودت نبر تا سوپرایز شه واسم,میگفتم بهش که :آخه مامان تو مثل چسب هر جا میرم بهم چسبیدی, چگور نمیخوای بفهمی؟ اون شب هم رفته بود به هوای لواشک خوردن کلید دوم اون کمد رو که واسه روز مبادا یواشکی برداشته قایمش کرده رو آورده و رفته لواشک بخوره که با اون هدایای رنگارنگ مواجه شده! منم عصبانی شدم و ازم کتک هم خورد که بدون اجازه رفته کمد رو باز کرده و بهش گفتم مال یکی از دوستامه که تولدش نزدیکه, قانع نشد ولی دیگه هم چیزی نپرسید, پشیمون بودم که چرا خودمو کنترل نکردم! فرداش قرار شده بود عمو نادرش ببرتش بیرون به بهونه سینما رفتن تا ما هال رو تزیین کنیم, کارمون که تموم شد دختر خاله ام و بچه هاش اومدن ولی چخرای عموم نیومده بودن و زنگ زدن که کار داریم و یه شب دیگه میایم, شمع تو کیک رو آماده کردیم و چراغ هارو خاموش و به نادر که اون اطراف اشت وروج رو میگردوند زنگ زدیم که بیارتش,ولی اون با اینکه چراغای تو حیاط و هال خاموش بود مثل اینکه فهمیده بود داخل خبراییه, چون مستقیم اومد طرف در و صبر نکرده بود نادر هم ماشین رو پارک کنه و با هم بیان, مستقیم اومد دسته در رو کشید پایین و میخواست بیاد داخل که دیدیم شمع خاموش شد,فطوم دسته در رو از داخل گرفت تا اون نتونه بازش کنه تا ما شمع رو روشن کنیم, اون شک کرده بود! اومد داخل و کاملا مشخص بود انتظار جنین چیزی رو نداشته, هر چند که خودش اعتراف کرد که میدونستم تولدمه که مامان ازم داره قایم میکنه! نادر میگفت تو ماشین وقتی دیده از سینما رفتن خبری نیست و الکی داریم تو ماشین میچرخیم گفته من اصلا میدونم چه خبره,نمیخواد به خودت زحمت بدی,برم گردون خونه که تولدمه امروز...قبلاً که میپرسید تولدم پس کیه؟ بهش میگفتم چند ماه دیگه,میگفت مثلا چقدر باید منتظر بمونم؟ میگفتم تا ماه رمضون! حالا اون یادش مونده بوده و با قایم موشک هایی که اوون روزا ازمون میدید شک کرده بود....

دیگه 28 رمضون بود که خبر دادن بهم که پسر خاله ام فوت شده, توقع نداشتم این خبر رو بشنوم, از غربت نشینی و دور از خانواده بودن بدم اومد! اون روز از سر کار که برگشتم دیدم همینکه رفتم تو اتاق مامان شوهر اومد پشت سرم داخل و تو صورتم زل زد و یه باره گفت نوشین میخوام یه خبری بهت بدم, (اینجا صداش حالت گریه گرفت!) من بهت زده وا رفتم! فهمیدم هر خبریه از ایرانه و با این حالتی که ایشون داشتن حتما خبر مرگ یکی از عزیزامه! هنوز ادامه نداده بود که دستامو بردم بالا و ناخود آگاه رو سرم پایین آوردم. بعد با گریه گفت: نوشین, عبدالله هم فوت کررررد! اینو که گفت فکر کردم عموم رو میگه, همونی که اینجاست! بعدش فوری گفت عبدالله خاله ات! واییییی عبدالله جوون بود! دلم واسه خاله ام اتیش گرفت! عبیر دختر خاله ام که اینجا بود الان چه حالی داشت! چقدر تنهاست الان, باید میرفتم اونجا, گفتن الان فرودگاست داره میره, اون روز از اینکه اینجام از خودم و زندگیم بدم اومد , دور از همه عزیزانم داریم بزرگ و بزگ تر میشیم, از اینده میترسم, دعا میکنم که خودم زودتر از همه عزیزام بمیرم ! پدر شوهر و مامان شوهر هم همون شب رفتن, به مامان که کویت بود زنگ زدم ببینم خبر دارن یا نه؟ که گفتن فردا داریم میریم با بابات البته تو لیست انتظار, داداش فرید هم گفته شاید بابا اینا تو لیست انتظار جا گیرشون نیاد همون شب اومده امارات و با یکی از پروازهای شهر همسایه, رفته بود ایران, دیگه , اصلا نمیتونستم واسه تسلیت به خاله و عروسش بزنگم! تو اینجور وقتا اصلا بلد نیستم حرف بزنم, اصلا چی میشه گفت؟ روز سوم بود که اول زنگ زدم به شوهر خاله ام, بعدم به منصور دومادمون که مرحوم داداشش بود! به خاله ام نمیتونستم زنگ بزنم , خاله ام که واسه غریبه ها چقدر دل میسوزوند الان خودش چه حالی داشت؟ من چی میتونستم بگم بهش؟ دیگه به سختی بهش زنگ زدم اول باهام اروم حرف میزد اما بعد حالش بد شد ...

پسر خاله ام ناراحتی کبد داشت و 40% کبدش احتیاج به پیوند داشت اما انتظار مرگش نمیرفت, قرار بود پلاکتش که پایین بود تنظیم بشه و بعد واسه پیوند کبد آماده اش کنن. اون شب با خانومش نتونستم حرف بزنم. میگفتن حالش بده و با کسی حرف نمیزنه! هنوزم نزدم! بهش بزنگم چی بگم؟

دیگه مامان شوهر و بابا شوهر روز دوم عید فطر که همون روز ایران روز اول عیدش بود برگشتن اینجا, عروسی دخترشون تاریخ 3 سبتامبر بود که مصادف میشد با 5 مین روز فوت مرحوم, میگفتن نمیشه عقب انداخت چون کارتا رو پخش کردن و تالار رزرو شده, اما مامان شوهر به منم گیر داده بود که باید برم عروسی, راستش اصلا حوصله نوشتن اینارو ندارم, ولی خلاصه مینویسم, راستی روز اول و دوم عید رو مجبور بودم برم سر کار, خیلی سخت بود, همه تو خیابونا ریخته بودن و داشتن از اماکنی که توش نماز عید برگذار میشه میریختن بیرون و خیابونا شلوووووغ, اون روز ساعت 7 باید جمعیه رو باز میکردیم و تنها من اون ساعت بودم که با نیم ساعت تاخیر رسیدم, بس که خیابونای سر کوچه شلوغ بود !  به فطوم گفتم هر جا میخوای بری واسه کارات میبرمت اما عروسیت نمیتونم بیام, راستی لباسمو هم گرفتم صورتی سرخابی بود, خیلی خوشگل بود! واسه خواهر کوچولوم فاطی هم یکی رو گرفتم که عکسشو واسش فرستادم واسش و خیلی زود جوابشو واسم فرستاد که اینو دوست ندارم , خیلی تاریکه و قشنگ نیست مدلش, منم با چه بد بختی خریده بودم, با اون مبلغی که اون فرستاده بود خیلی کم گیر میومد که واسه عقد کنون و نامزدی خوب باشه, هر روز از سر کار خسته برمیگشتم, ماه رمضون هم که میدونین بعد از افطاری ادم نا نداره راه بره , فقط میتونی دراز بشی جلو تی وی, بهم گفت اگه نمیتونی ولش کن ولی دیدم که راضی نیست رفتم لباسه رو بردم همونجایی که خریده بودم و گفتم که واسه خواهرم خریدم که الان اون نپسندیده, چون چند بار از اونجا لباسامونو خریده بودیم راضی شد پسش بگیره و یه مدل دیگه رو که کمی گرونتر بود واسش گرفتم, این یکیو پسندید شکر خدا, البته خیلی شیکم هست, مدل ماهیه دوختش و به قول خودش منجوق دوزیه...فطوم رو واسه کاراش میبردم این ور و اون ور تا خریداشو بکنه, لباسشو تا وقتی انتخاب کرد پدرمو در آورد تا از یه جا انتخاب کرد, خیلی شیک بود البته, لباس عروس خیلی گرونه اینجا, هر جا میرفتیم اجاره لباس کمتر از 3 ملیون نبود,تا اینکه یکی بهمون یه ادرس داد که خانومی تو خونه اش لباس عروس اجاره میده, وقتی رفتیم دیدیم که یه خونه بزرگ و ویلایی و تو حیاطشونم پر ماشینای اخرین مدل, یه قسمت حیاط رو که یه ساختمون مجزا بود واسه اینکار استفاده میکردن, لباساشم همه شیک, اصلا یه گالری بود, تعداد لباسا حتی بیشتر از لباسای خیلی از فروشگاها, خانومه خودش یه خانوم اماراتی مسن بود ! قیمتاش خوب بود , یعنی فروشگاها یی که بیرون لباسای بی ریخت و قدیمی رو 3 ملیون اجاره میدادن اینجا یه لباس شیک و خوش دوخت و جدید که ایشون میگفتن بار سومیه که اجاره میدیم رو 1 ملیون و نیم اجاره کردیم! یعنی خیلی خوب بود! دسته گلش رو هم با سلیقه من سفارش دادیم و تلافی دسته گل خودم رو که سلیقه فطوم بود رو در آوردم که حرف نداشت! همه اینا و خریدای لباسا و وسایلای شخصیش رو همه تو رمضون کرده بودیم که اون موضوع پیش اومد , همه تو خونه باهام سر سنگین بودن, عروس داییشون که دختر خاله ام,عبیر جاریشونه روزی که مادر شوهر از ایران برگشت اومد خونه مون و وسط همه از من پرسید که تو میخوای بری عروسی یا نه؟ من گفتم نه! من دلم اجازه نمیده برم عروسی وقتی خاله ام داغ داره و هنوز 4 روزم نگذشته. اونم روش رو کرد ظرف مامان شوهر و گفت: خوب, عمه جون! از ما هم توقع نداشته باش که با این وضع بیایم, در جایی که عروس خودت نمیخواد بیاد, اون گفت نه. نوشین میاد , فقط میگه چون شما نمیاین منم نمیتونم بیام, گفتم من کی اینو گفتم؟ من چیکار به اینا دارم, من خودم راضی نمیشم بیام, دلم راضی نمیشه, شمام نباید به من کاری داشته باشین, من پسر خاله ام فوت شده , شما چرا نرین عروسی, مامان شوهرم که موضع منو اینطوری دید گفت اصلا نیاین, نمیخوام کسی بیاد اصلا, مهم نیست, همینکه خودم و خواهرم هستیم کافیه, هیشکی نیاد. در جایی عروسم داره میره اون طرف و خودشو از ما نمیدونه چه توقعی از شما دارم, عروس برادرش که دید واسه من داره بد میشه گفت اصلا ما کاری به نوشین هم نداریم, اصلا پدر شوهرم راضی نیست ما بیایم عروسی, (یعنی برادر مامان شوهرم که خوب همه ماها با هم فامیلیم و عمو و عمو زاده ایم) اون گفته کسی نباید بره عروسی, مامان شوهر هم فوراً گفت: راست میگی تو, حق دارین شما نیاین, همه حرف مامان شوهر و خانواده شوهر و گوش میکنن , این فقط ماییم که کسی حرفمونو به حساب هیچی نمیکنه, کسی ارزشی قایل نیست واسمون, شما اگه عزادار بودین که روز عید سرخاب و سفیداب نمیزدین به صورتتون و برین این ور و اون ور, البته اینارو اول خواهرش گفت, اینم دنبالشو گرفت, عروس داییشونم قسم خورد که روز عید حتی سرمه هم به چشاش نکشیده, من اما میدونستم که منظورشون من بودم, من این چند وقته خیلی لاغر شده بودم, تو رمضون هم چند کیلو باز کم کردم,دور چشام همیشه گو رفته بوده حالا بد ترم شده, روز عید از کار که برگشتم باید میرفتم خونه عموم واسه عیدی کردن, نمیشه که با اون شکل و شمایل برم, کمی پنکیک زدم به صورتم و زیر چشام , حتما این خواهر ریاکارش که جلو من هی قربون صدقه ام میره پشت سرم این حرفارو میزنه! بهش گفتم زن عمو من مطمئنم که خودت بودی جای منم نمیرفتی عروسی, حالا اینطور شده و پیش اومده و شمام همه چیزتون آماده است و امکانش نیست عقب بندازین و مجبورین برین و عروسی دخترتونه, من اما مجبور نیستم و اگه نیام هم آب از آب تکون نمیخوره و طوری نمیشه , بهش گفتم یادته عروسی برادر زاده ات نرفتی به خاطر اینکه خواهر زاده شوهرت 4 ماه قبلش فوت شده بوده؟ گفتم یادته عروسی خواهر زاده شوهرت نرفتی به خاطر اینکه خاله پیر 90 ساله ات 10 روز قبلش فوت شده بودن؟ وقتی خواهر شوهرت ازت گله کرده بود هم پیغوم دادی که مگه مرغ رو شُغال برده که حرمت مرده ام رو نکنم؟ گفت اصلا نمیخوام که بیای نیا....سبز

دیگه این شد که نرفتم, اما فطوم رو واسه هزار تا کاری که عروس داره بردم صالون, هر کاریش هم تو یه صالون بود, حنا یه جا. منیکور پدیکورش یه جا, فلان کارش یه جا, آرایشش هم پیش هیفاْ صفر بود که خودم باهاش رفتم و کارش که تموم شد زنگ زدم داداشش اومدم رفتم توی تالار هم باهاش. از ساعت 4 عصر پیشش نشسته بودم تا وقتی که بقیه از ارایشگاهاشون برگشتن و اومدن, لباسشو هم کمک کردم پوشید و آماده اش کردم بعد برگشتم خونه, بچه هارو هم عصر بعد از ارایشگاه رفته بودم از خونه اورده بودم و چون شب نخوابیده بودن همونجا خوابیدن, تا شب, بعد سفارش بچه ها رو به سوده و امل کردم که لباسشونه بپوشونن و رفتم بازار یه هدیه واسه بچه دوستم بگیرم که 40 روزیش بود و قرار گذاشته بودن بچه ها تا بریم پیشش. دوست دوران پیش دانشگاهیمون آمنه, روز بعدش قرار بود بریم اونجا, تازه فاطی یکی دیگه اطز دوستامم وضع حمل کرده و الان فکر کنم 20 روزیش باشه نینی اش, اونم هنوز ندیدمش, ولی تو ماه رمضون یه روز بعد افطار رفتم با وروجکین خونه شون که تا ساعت1:30 اونجا بود و کلی خوش گذشت, شوهرش شیفت بود! اینارو مفصل تر میخواستم بنویسم اما الان کلی گذشته و الانم خیلی نوشتم خسته شدم, وقت هم نیست, دارم لباسامو میشورم, الان تموم میشه داریم میریم بیرون, میخواستم بریم خونه عبیر, پسر خاله ام شهرام اینجاس, که همسر خان اصرار داره که بریم بیرون و نرو اونجا امشب, منم اصلا دلم نمیخواد برم بیرون اما به خاطر بچه ها میرم, تاز ه یه روزم سر کار بودم تو ماه رمضون که یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو اونجا دیدم, عجیب بود که من نشناختمش و اون منو شناخته بود, وقتی داشتم خریدای یه مشتری رو حساب میکردم دیدم یه صدای ظریف میگه شهناز؟ سرمو بالا آوردم و نگاش کردم, فکر کردم مشتریه و کارم داره که صدام زده و بهش لبخند زدم, گفتم:نعم؟ به زبون محلیمون گفت تو شهناز نیستی؟ (اٍهههههههههههه خودمو لو دادم, اصلا اشکالی نداره من نوشین رو راحت نیستم, همون اسم خودم بهتره, هر کی هم که نباید خوند به درک , مهم نیست اصلاً)  گفتم شهنازم و به صورتش دقیق شدم , گفت یعنی میخوای بگی منو نشناختی؟ باور کنین فقط از صداش شناختمش, خیلیییییییییییی تغییر کرده بود, اون قبلا پر تر بود و صورتش گرد بود, ولی اینی که من میدیدم یه خانوم ظریف با آرایش و یه صورت بیضی و باریک بود! میدونم که به امارات رفت و آمد میکنه اما نمیدونستم که مقیمه و اصلا نمیدونستم که خونه شون همون دور و بره! دیگه هر از گاهی میاد و میبینمش, 2 تا دختر خوشگل داره که البته اصلا بهشون نرسیده بود موهاشون شونه نشده بود و لباساشون کمی شلخته بود!

بازم میام از بچه ها و مدرسه و اینا بعداً مینویسم! فعلا بای بای ........میبوسمتون دوستای گلم....

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

رمضون با همه پر برکتیش اومد! با شیرینی هاش, با شلوغی هاش و با خستگی های طاقت فرسایی که قسمت بیشترش اختیاریه و خودم دوست دارم سرم شلوغ باشه و واسه همینم هر روز اگه به خودم باشه کانتر شماره 2 میشینم که بعد از کانتر شماره 1 شلوغ ترین کانتره! اونقدر این روزای قبل از رمضون شلوغ بود که وقتی واسه نماز خوندن هم نمیشد بس که مشتریها زنجیری و پشت سر هم میومدن و به زور ساعت 3 ,3:30 میرفتم واسه نماز, مخصوصا که جمعیه یه شکل جدید پیدا کرده و مشتریها برگشتن و همه راضی ان از نتیجه این تغییرات و سر درگمی هایی که تو این مدت کشیدن! میگن خیلی عالی شده, حتی از کارفور و اسپینس و ....هم بهتر شده! الان تقریباً دکور داخلی و ترتیباتشو مثل شعبه ای که تو مردیف توی ...مال هست شده! تازه هنوزم کاراشون تموم نیست! یه همکار سودانی داریم که چند ماهی میشه اومده,یعنی ایشون به معنای واقعی کلمه کولی تشریف دارن, قبلنا همیشه من مینشستم کانتر شماره 1 که الان بیشتر از 1 هفته است اون اومده جای من و چون زودتر از من میرسه اونجا میشینه, میدونه من اونجا رو دوست دارم چون اکتیوترین کانتره ولی از لجش با من حاضر نیست ولش کنه! اینقدر بی ادبه که هر چی بگم کم گفتم! حتی حرف زدن معمولیشم با داد زدن همراهه, جلو مشتری هر سوالی رو میپرسه ازت, مثلا حالا دیروز وسط اون همه شلوغی ازم میپرسه :راستی اون دستبندی که دیروز دستت بود از کجا خریدیش؟ حالا مشتری هم داره و منم همین طور! فقط کافیه یه چیزی رو بشنوه 300 تا میذاره روش و تمام دنیا رو باخبر میکنه! تنها فردیه که من از بین همکارام ازش خوشم که نمیاد هیچ, شرمم میشه که همکارم باهاش! همیشه در حال دعوا کردن با این و اونه!

با همه اینا هر روز به عشق مشتریها کانتر شماره 2 میشینم که با شماره 1 بهم چسبیدن! و هر روز مستفیض میشم از رفتار قشنگ امیمه خانوم و آبرو ریزیهاش! ولله سودانیا آدمای مهربون و خاکی هستن ولی این یکی بینشون نوبره ولله! فعلا که ساعت کاریمون همون قبلیه و تا جمعیه خلوت تر نشه تغییر نمیکنه ساعت کاریمون! ولی بعد از اون من از 8 تا 3 میرم و بعضی ها هم از 11 تا 6 عصر که امیمه هم جزو اوناست و خدارو شکر شرش کنده میشه از سرم یه چند وقتی.....

روز جمعه پاتختی عروز و دوماد بود که خوش گذشت, من چون سر کار بودم و این مدت مرخصی ندارم شیرینی ها و دسر رو از دو شب قبل آماده کرده بودم ولی باقی غذاهارو فطوم و مامانش و خاله اش,  از بین شیرینی ها از  کنافه و ترامیسو خیلی خوششون اومده بود! دختر عموهام نادیه و نبیله قبل از اینکه بیان زنگ زدن که بیا دم در باهات کار داریم, وقتی رفتم دیدم هر کدوم 2 تا بسته شبیه بهم دستشونه , غافلگیر شدم وقتی بهم گفتن ما سعی کردیم که بین تو و سو  ده هیچ فرقی نذاریم و چون هیچ هدیه ای بهت ندادیم موقع پاتختی الان اینارو مثل هم واستون گرفتیم. اصلا ازشون توقع اینکارو نداشتم. نبیله 1 هفته قبل از من عروسی کرده بود و اون موقع ماه عسل بودن, نادیه هم که مجرد بود و شاغل هم نبود اون موقع ها, اینه که نداده بودن! نبیله یه ست میکاب ماک بود و یه ست بهداشتی آرایشی حمام , نادیه هم عطر ی خیلی خوشبو که الان مارکش یادم نیست! با کرم و اینا...با اینکارشون بیشتر و بیشتر تو دلم جا باز کردن! اصلا همیشه من این دو تارو خیلی دوست داشتم! خصوصا نادیه رو, یه علاقه ای مثل علاقه و وابستگی که به خواهرام دارم نسبت بهش دارم! خوشبختیشونو آرزو دارم! از صمیم قلب واسه نادیه آرزو میکنم که مرد دلخواهش رو پیدا کنه به زودی, هنوز داره درسشو میخونه و یه کار عالی و با یه پست عالی تر داره, اکس 5 داره و همه فامیل هم دوسش دارن, 30 سالیش باید باشه الان, واسه همین مامانش مخصوصا خیلی اعصابشو بهم میریزه که چرا همه خواستگاراتو رد کردی و الان سنت بالا رفته و اینا, خودش ولی میگه خیلی خیلی الان راحتم و همینکه کارمو داارم دیگه ازدواج با این چیزایی که دور و برم میبینم اصلا کششی ندارم نسبت بهش!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط شهناز نظرات () |

هوووورررررااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!

بلاخره امتحانات ICDL ام تموم شدن! رااااااحتتت شدم از این,نه اینکه سخت باشن ها, نه! فقط وقتشون محدوده و همین باعث میشه بعضی وقتا قات بزنی و یه چیزایی رو که نباید پاک کنی از جوابات و همین شاید باعث قبول نشدنت میشه!

حالا این از این,از اول تصمیم داشتم که تافل و یا ایلتس رو هم بگیرم که توی اون دوره که میرفتم واسه آی سی دی ال و خیلی بهم فشار اومد و به بچه ها هم رسیدگی لازم رو نداشتم با خودم گفتم بابا ول تافل کن و بگیر به زندگیت برس, تو که نه وقت درس خوندن و کلاس رفتن رو داری و نه پولش, همین کارو که داری بچسب و اگه خدا خواست همینجا بهت ترقیه هم میخوره! این چند وقت اخیر اما که کلاسام چند وقتیه تموم شده بود و از همه مهمتر تابستون بود و فشار درس و مشق بچه ها و خصوصاً عذاب وجدانش روی شونه هام نبود و با رفع خستگی که توی این مدت شد دوباره تافل و یا ایلتس گرفتن اومده توی فکرم, میدونم اما خیلی سختم میشه! البته از نظر مالی هم اگه بذارمش واسه بعد تر ها بهتره, چون الان میخوام بیشتر متمرکز شم روی قرضام. با کمی صرفه جویی کردن انشالله میخوام تمومش کنم! میدونم که اونم میگیرم و بعد هم چیزای دیگه! اما اندکی صبر باید...

راستی یه خبر خوب دیگه که امسال ماها هم ساعت کاریمونم کم کردن و من رو انداختن از 8 تا 3 بعد از ظهر, دوستام اکثرشون از 11 تا 5 یا 6 عصر هستن ولی من و یه چند تای محدوده دیگه از 8 صبح شروع میشیم, فقط حال میده 3:30 که اومدی خونه و نماز خوندی تخت بخوابی تا افطاری که آماده کنن و صدات کنن! و نه اینطور باشی که از کارت سر راست بری آشپز خونه کمکشون, البته متاسفانه و یا خوشبختانه آدمی نیستم که وجدانم راضی بشه سر راست برم تو تخت, و واسه همین مسلماً روز اول میرم آشپزخونه کمک, و اگه بهم گفتن نمیخواد و تو برو استراحت کن که میام میخوابم و اگه نه هم که هیچی, ولی اگه اینطور باشه که همون سر کار میموندم بهتر بود!

اینا ولی خوب تا ظهر تا ساعتهای 1 و نیم میخوابن و بعد میرن آشپزخونه ولی من که زود بیدار میشم گناه دارم خوووووو....چشمک  البته میدونم که اینا درکم میکنن و اگرم نکنن جلو زیبا خانوم(خاله همسری) که از ایران اومده بیشتر احترامم میکنن!

جداً نمیدونم میشه باور کرد و یا اینام فیلمشونه! حس میکنم اینا دوسَم دارن و یه جورایی عوض شدن! خیلی تحویلم میگیرن ! میدونم که منم اونقدر ازشون بی محبتی و کینه و دشمنی دیدم که با کوچیکترین محبت ذوق میکنم ولی اینبار داره طولانی میشه!

حالا هر چی که باشه و هر چقدر که بخوان کم کاری هاشون رو با این ادا و اصولا جبران کنن نمیشه و هنوز جای خیلی چیزا خالیه توی زندگی ما! هنوزم نقطه چینها خالیه و هنوزم ذهن من از یادآوری های گذشته ها و گره های کنونی زندگی ام خسته میشه!

من اما قوی تز از اونم که از پا در بیام! خودم میدونم میتونم واسه بچه هام مامان خوبی باشم و نذارم کمبودی رو حس کنن! میدونم چون مطمئنم خدا هم هست ,جایی همین نزدیگی ها....

اون روز وروج 2 یه ژله کوچولو از اون آماده ای ها رو آورده میگه مامان بازش کن واسم, من اما از اونجایی که داشتم با لبتاب ور میرفتم و مشغول بودم بهش گفتم مامان من بلد نیسم برو پیش عمه, دیدم بلند بلند میخنده و میگه هههههههههههه مامان تو اینو نمیتونی باز کنی؟ تو که همه کاری میتونی انجام بدی اینو نمیتونی؟؟؟؟ هههههههههه و داشت میرفت که با چشای گشاد شده ازش گرفتم و بازش کردم واسش, میگم این وروجک من خیلی حساسه! من رو قهرمان خودشون میدونه...ازش گرفتم تا یه وقت این تصویری که از من ساخته رو کم رنگ نکنم تو ذهنش....

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

یا رب دلِ پاک و جان آگاهم ده                    آه شب و گریه ی سحرگاهم ده

در راه خود اول ز خودم بیخود کن                 بیخود چو شدم ز خود بخود راهم ده

 

الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.

الهی! بر هر که داغ محبّتِ خود نهادی، خِرمن وجودش را به باد نیستی در دادی. 

الهی! جز از شناخت تو، شادی نیست، و جز از یافت تو، زندگانی نه، زنده بی‌تو، چون مرده زندانی است، و زنده به تو، زنده جاویدانی است.

خدایا خیلی بیشتر از همیشه دوستت دارم! خیلی خیلی بیشتر از همیشه تو رو نزدیک میبینم! و خیلی بیشتر از همیشه با یاد تو آروم میگیرم! یادت را و دستانت را از من مگیر.....

_________________________

چند روز قبل از عروسی برادر همسری از کویت اومد که داداش بیژن واسم سوغاتی داده بود دستش, یه خورده شکلات و شیرین بود واسه بچه ها و وروج 1 شیطون که داشت بسته رو باز میکرد یه قران قطع جیبی از توش افتاد زمین, ترجمه فارسی بود,عین همون رو همسری قبلاً خیلی وقت پیشا گرفته بود, ولی اینو که دیدم دلم یه جوری  شد, این داداشم یه ارتباط روحانی قشنگ و پاکی با خد ا داره, یه طوریه که آدم بهش حسودیش میشه, همیشه امیدوار, همیشه توکلش به خدا, همه کاریش سر وقت, همیشه ازش میخوام واسم دعا کنه, حس میکنم خدا خیلی دوسش داره, قرآن رو که دیدم اشک تو چشام حلقه زد, روزای سختی بود از نظر روانی واسم, فقط یاد خدا بود که میتونست آرومم کنه, یه نشونه بود! یادآوری اینکهگاهی وقتا صبر و مرور زمان بهترین راه حله بعضی وقتا, توی یه تیکه کاغذ کوچیک نوشته بود هیچی رو بهتر از این هدیه نتونستم پیدا کنم واست تو این شرایط, چند روز قبلتر از اون که باهاش چت میکردم یه شب بهش گفته بودم که خیلی خسته ام و خیلی این چند وقته اذیت شدم از بابت کلاس و کار و مدرسه بچه ها و الانم عروسی و جنجالای اون....بهم گفت سعی کن قرآن بخونی هر روز هر چند فقط 5 تا آیه....آرومت میکنه و خستگی هات رو میشکنه!

دوسِت دارم داداش بیژن, و امیدوارم همیشه احساسِ خوشبخت بودن رو داشته باشی و راضی از زندگیت.....

از خیلی وقت قبل تر ها که قرار شد محمد اینا مستقل بشینن و ما همینجا بمونیم یه بغض موند تو گلوم که هیچ وقت شکسته نشد, اون بغضه شاید هنوزم سر جاش باشه ولی گم شده احتمالا, از همون روزا نقشه کشیده بودم که روزای عروسی و بعد ترش خودمو سرسنگین بگیرم و ساکت باشم و یه جوری نشون بدم که چقدر دلم گرفته ازشون, ولی از اونجایی که من اصلا نمیتونم نقش هایی که باید رو خوب بازی کنم و ناراحتی هام رو هم توی شلوغی عروسی و رفت و آمد فامیلا گم کردم همه نقشه هام بر عکس شد, یعنی اون روزا خیلی شادتر و انرژیک تر و فعال تر شده بودم, مخصوصاً اینکه 4 روز پشت سر هم مرخصی گرفته بودم و همین خونه موندن و با خیال راحت به کارام رسیدن فکر کنم باعث شد همه چیز رو ساده تر بگیرم و امیدم رو بیشتر و بیشتر کنم! راستش من همیشه امیدم به خودم خیلی زیاده و آینده خودم و بچه هام رو خیلی روشن میبینم, اما گاهی آدما کم صبر میشن یا بعضی وقتا شرایط جدیدی پیش میاد که کمی روی نگاه تو به زندگی تاثیر میذاره,گاه خسته میشی و گاه افسرده و گاه احساس تنهایی ولت نمیکنه! گاه از همه چی و همه کس بدت میاد! گاه آرزو میکنی زمان بایسته و یا زندگی تو ! گاه تا مدتها گریه کردن باعث آرامشت میشه! از خودت بدت میاد که چقدر مزخرفی که نمیتونی کاری کنی, از خودت متنفری که زیادی خوش بین بودی! از اینکه عین یه بچه به خودت وعده وعیدهای رنگارنگ میدادی یه روزی تا دلتو خوش کنی و زندگی رو شیرین جلوه بدی از خودت چندشت میشه! همه اینا رو من چند ماه باهاش درگیر بودم, الان اما با اون چند روز مرخصی انگار دوباره قوت گرفتم و دوباره همه چی نو شده واسم, کارم و بچه هام و دور و بری هام و همه, دوباره امیدوار تر و مشتاق تر شدم به زندگی, هنوز نبخشیده مشون ولی ولشون کردم به امان خدا, نمیدونم تاثیر رفتارای من بوده یا اونا میخوان جبران کاراشون رو بکنن که باهام خیلی مهربون شدن, خیلی تحویلم میگیرن و ....خوب میدونم که دارن سرمو شیره میمالن ولی به درک! هر چی هست مهم نیست, فعلا که خوبن تا بعد تر که دوباره آب بشقاب اون وری شد هم خدا کریمه, کارم رو هم دوباره دوست دارم هر چند که در کنارش دارم دنبال کار بهتر هم میگردم, کارم هر چند که اونی که من میخوام نیست و اگه بخوام از یه دیدِ دیگه بهش نگاه کنم جای مناسبی واسه من نیست ,ولی واقعا خودِ زندگیه محیط کارم, پر نشاط و زنده و گرم و خودمونی, اگه نخوام به سختی هاش فکر کنم که خیلی کم این اتفاق میوفته خیلی هم دوسِش دارم, و حتی از تصور اینکه بخوام یه روزی با سیستم مون خداحافظی کنم و برم هم واسم سخت میشه,ولی خوب آدما همیشه به دنبال شرایط بهتر در حال شاخه به شاخه پریدنن و اگه این طور هم نباشه که زندگی ها راکد میمونه و میگنده!

حدود دو ماهی میشه که در حال نو سازی جمعیه هستن و دارن یه تغییر و تحولاتی رو توش ایجاد میکنن, سرامیکهای کف پوش رو دارن عوض میکنن و سقف ها رو رنگ میزنن و یخچال و فریزر هارو و حتی تمام رف هارو دارن عوض میکنن و چون نمشه هایپر مارکتی به این بزرگی رو چند روز بستش اینه که اینکارارو دارن به آهستگی و با جابه جایی شلفها و خالی کردن قسمتی از جمعیه انجام میدن, فکر میکردیم تا قبل از رسیدن رمضون تموم میشه که متاسفانه نشد, البته بشتر قسمتهاش رو تموم کردن و اون تکه ای که مونده رو فکر میکنم قراره بذارن واسه بعد از ماه رمضون, این تغیرات و جابه جایی هر از چند وقت یه بار شلف ها باعث شده که تعداد مشتری هامون به طرز چشمگیری کاهش پیدا کنه, خیلی خیلی خلوت شده, مخصوصاً که چند وقتی بیشتر مواد و وسایلهارو منتقلشون کرده بودیم طبقه بالا که البته الان برگردونده شدن پایین , مشتری ها ولی میگن گیج شدیم توی این جابه جایی ها و دو سومشون میرن شعبه مردیف, فروشم ماهاست که بیشتر از بیست و خورده ای نشده و خیلی از مشتری های روزانه مو مدتهاست ندیدم, البته البته این تغییرات رو حدود 6 یا 7 ماهه از طبقه بالا شروع کردنش ولی خوب تا بالا بود کاری  به کار ما نداشت و چون بالا بیشتر الکترونیات و غیر خوراکی هاست خیلی مهم نیست, پیتزا هاتی که توی جمعیه بود رو هم برش داشتن و وسعت دادن به محیط جمعیه...

ماه رمضون اومد و من امسالم هنوز کاشیر هستم, خسته میشم رمضونا , عصرا روزه داری سخته واسم, خدا قوت بده! راستی پس فردا نیمه شعبانه و فردا شب بچه ها میرن واسه جمع کردن عیدی دم در خونه ها, همونی که پارسال قصه شو گفتم, امروز چند تا از دوستام واسه وروجکین بهم دادن , چیزای خوشگلی بود, آجیل و شکلات و ووو توی بسته بندی های خوشگل....

عیدتون مبارک!

ایام به کام.......

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

Design By : Night Melody