*^^* من و یک زندگی *^^*

قاب هیچ پنجره ای خالی از نور نیست!

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید!

یادمه دبیرستانی که بودم همیشه زنگای تاریخ ادبیات و ادبیات و زبان فارسی قبل از اینکه دبیر بیاد روی تخته یه جمله از ادبا یا بزرگان دیگه رو مینوشتم، و امروز که داشتم دفترچه های خاطراتمو یه دید میزدم دیدم که بالای هر صفحه یه نوشته قشنگ هست. خواستم که اینجا هم از این به بعد همین طور باشه، سهراب رو خیلی دوست دارم و با اونم شروع کردم.

خدا رو شکر واسه اون کار قبول شدم. فعلا که دارم مراحل رسمی شو طی میکنم. کار دولتیه و ایرانی ها رو خیلی سخت توی کار دولتی قبول میکنن،ولی چون عموی من اماراتی محسوب میشه و من رو ایشون معرفی کردن و خانومش هم اونجا کار میکنه، و از پس امتحان و مصاحبه شوون هم به خوبی برومدم قبولم کردن. فعلا از حقوق و مزایاش خبر دقیقی ندارم. ولی احتمالا خوبه،و نمیدونم شروع کارم از کی باشه،چون هنوز مراحل استخدامم کامل نشده و گفتن یه روز خبرم میکنن تا موافقت نامه همسرم رو از کار کردن ببرم ،ازم پرسیدن میخوام ویزای اقامتم رو روی کارم بزنن یا میخوام روی کار شوهرم باشه؟ که چون دردسر داره گفتم نه،همین که هست باشه!

توی اون مدتی که وروج ١ امتحان داشت خواهر زاده ام هم ٣ روز اوومد اینجا و خونه ما بود بیشترش و بعدم بردیمش فرودگاه و برگشت ایران، این خواهر زاده ام همونیه که یه مدت پیش با محمد مون رفته بود اوکراین،ولی چون از امسال مدارک اونجا واسه ایران معتبر نیست برگشتن و محمد داره میره هند، ولی خواهر زاده ام فکر نمیکنم بتونه بره اونجا چون هزینه اشو نداره!

تا ١٠٠ نوشتن و شمردن رو به وروج ١ نشون دادم و هر روز روز هم ازش میخوام تا بنویسه،تا یادش نره! و با چه جون کندنی حاضر به نوشتن میشه، میگه بلدم و نمیخواام بنویسم و خسته شدم بس که نوشتم. این مدتی که خونه هستم رو سعی میکنم بیشتر با بچه ها باشم و بازی کنیم،میدونم که خیلی زود دلم واسه این روزا تنگ میشه! دارم نهایت با هم بودنمون رو تجربه میکنم. باهاشون کارتون میبینم،حتی باب اسفنجی که قبلا به نظرم مزخرف میومده،الان جالب و خنده داره و میبینیم و اونام ذوق میکنن که من چطوری این همه مشتاق بودن باهاشون شدم. دیروز دوباره رفتیم گلوبال ویلیج و اینبار وروجکین رو هم بردم و کلی بازی کردن و اسباب بازی خریدن. چقدر بازی های هیجان انگیزی داره، برنامه ریزی واسه سال اینده که تا اون موقع انشالله دستم به جیب خودمه زیاده، که کلی برم اونجا هیجاناتمو خالی کنم.چون امسال که فکر میکنم تا ٢٩ همین ماه بیشتر نیست.

اون روز که رفته بودیم پارک، وروجکین هم دوچرخه هاشونو برده بودن و اونجا بس که رفتن و اومدن چرخ کوچولوی کمکیِ دوچرخه وروج ١ افتاد و پیچش گم شد و این بهونه ای شد تا باهاش کار کنم بدون کمک اون چرخ ها بره و هر روز باهاش کار میکنم و الان بلده بره ولی میترسه و نمیخواد سوار شه، یعنی تا من مجبورش کنم سوار نمیشه و وقتای دیگه همش دوچرخه وروج ٢ رو سوار میشه و اونم نمیذاره و باعث تنش میشه!گاوچران چند وقته وروج ١ گیر داده به اینکه چرا ما یه حیوون خونگی نداریم؟ یه روز میگه یه ماهی میخوام! یه روز میگه میمون و یه روز میگه چرا یه پاپی نداریم و یه روزم پاندا میخواد!

اینم چند تا عکس:

بعدا نوشت:

* بامداد روز سه شنبه ساعت ١:٣٠ ،دوم فوریه، یه فرشته کوچولوی دیگه به جمع خانواده مون اضافه شد و محمد کوچولوی داداش فرید م الان یه خواهر کوچولوی نازنازی هم داره! اسمش هنوز قطعی نیست.

* به نظرم ۵ تا ۶ سالگی یکی از حساس ترین سن هاست ، این روزا وروج ١ داره کم کم با دنیای بزرگترا اشنا میشه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

بعدا نوشت: افسون چرا رفتی؟ کاش دلیلشو هم میگفتی. میدونی که بیخبری خیلی بده؟؟؟؟ کاش یه جای دیگه به نوشتن ادامه میدادی...ناراحت خیلی بدجور خورد تو ذوقم...

* مودم رو ١ ساعت قبل همسرم آورد. آخیشششششششش راحت شدم...بزن بریم وبلاگ خونیخوشمزه

____________________________________________________________-

سلام دوستای خوبم!

مودم مون خرابه و دسترسی به نت ندارم. شرمنده تونم. الانم با بچه ها اومدم پارک ! امروز رفتم کارنامه وروج ١ رو هم گرفتم، ریاضیش شده ٣٠ از ۵٠ ، ولی دارم باهاش کار میکنم که بهتر شه، معدلش هم به خاطر ریاضیش شده b2 ، باید باهاش بیشتر کار کنم ! از ۵ شنبه هفته قبل به  بعد تعطیلات زمستونیشون هم تموم شده و توی خونه هستیم. نت هم که نیست تی وی هم در اشغال بزرگانه! هر چی مجله و  جدول از چند ماه قبل که واسم فرستاده بودن و نخوندمشون الان تموم شدن! ولی بازم وقت زیاد میارم. خدا کنه زودتر درست شه که دیوونه میشم. از بس بیکاری سختمه رفتم هر چی عکس داشتم از هر کی توی لبتاپم ، با فتوشوپ روش کار کردم و واسشون با ام ام اس فرستادم. نیشخند واسه کارم هم امتحانش قبول شدم و رفتم واسه مصاحبه و همون روز مدیر بهم گفت که خوبی و آفرین و اینا ...دیگه نمیدونم گولم میزد یا راستکی میگفتنیشخند

ولی فکر کنم قبولم. گفتن خودشون خبرم میکنن. منم میگم خدا اگه خیرم تو اینه و این کار میتونه زندگیمو بهتر کنه و ضرری نداره واسمون جورش کن و اگه نه هم که هیچی...مگه نه سحر جون؟ البته من از اولشم همین رو از خدا خواستم. یعنی همیشه همینو قبل از هر خواسته ای از خدا میخوام. که اگه خیره برام پیش بیاره ...به همه هم همین رو میگم. خیلی وقتا هم که اینو به یکی گفتم و اونم دعا کرده با همین گفته قبلش، و مثلا دعاش رد شده،بعدش براش مسلم شده که اگه میشد چقدر بد میشد.

وایییی چقدر سردمهههههههههه...ببخشین اگه قاطی نوشتم. لرز افتاده تو کمرم. اخه امروز داره باد میاد. اینجا هوا بهاریه ، ولی نمیدونستم اینجا سرده که، چیزی نیاوردم با خودم. گفتم که بهتون الان از پارکم؟؟؟ اره فکر میکنم گفته بودم. یاللهههههه بایییییی من رفتم. اینقدر دلم واسه نوشته هاتون تنگ شدهههههه که نگووو، نازگل جون مخصوصا تو، منتظرم یه سفرنامه توپ و پر از عکس ازت بخونمم. وایییییییی من رفتم بایییی این حروفای تکراریییی یعنی لرزایی که توی جونمهههزبان

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

* بعدا نوشت: دیروز از همون جایی که با عموم رفته بودم فرم درخواستشون رو پر کرده بودم واسه کار بهم زنگ زدن و گفتن روز یکشنبه برم واسه امتحان گزینششون، بازم به دعاهای شما نیاز دارم. دعا کنید تا قبول شم توی این امتحان، یا به قولی انژی مثبت بفرستید واسم! فرشته باشه سحر جون و پردیس جان! کلاسشو عوض نمیکنم. ٢ تا تون مثل هم بود نظرتون....سحر از همون روشی که گفتی باهاش کار میکنم. خیلی ممنونم ازتون! پقدر خوبه که اینجا رو دارم.ماچ  دعا یادت نرههههههههههههههههه....

امتحانای ترم اول وروج از دوازدهم یعنی سه شنبه شروع شده ! روز اول انگلیش رایتینگ و دیروز اورال داشت. امروزم ریاضی کتبی ،چون الان ماشین ندارم بابا بزرگش میبرتش و برش میگردونه! امروز تیچرشون به بابا بزرگش گفته بود که امتحان ریاضیشو امروز خوب نداده! چند تا سوال اولی رو جواب داده و باقی رو به دور و برش نگاه میکرده! این در حالیه که من دیروز واقعا باهاش کار کرده بودم. و خیلی خوب تا اون حد که باید بلد بود. امتحانشون هم این بود که باید نوشتن 1 تا 100 رو بلد باشه و همین طور مثلا جای یه ارقامی رو خالی میذارن باید پر کنه! مثلا ١ و ٣ رو مینویسن و بین شون رو خالی میذارن تا پر کنه! یا ٩ و ١١ رو و یا ١٧ و ١٩ رو و یا ٢٣ و ٢۵ رو و همین طور تا اخر...و  یا اعداد بیفور و یا افتر یه عدد ...

من همه اینا رو دیروز باهاش کار کرده بودم. و چون از قبل هم تمرین داشتن خوب بود. ولی امروز که ازش پرسیدم امتحانت رو چطور دادی ؟ زد زیر گریه و گفتخوب نبود، اصلا مثل اونایی که تو دادی نبود. بعد تر که آروم شد میگفت بچه ها ی دیگه از روی جدولی که توی کلاس هست نوشته بودن ولی من حواسم به اون نبوده! بعدا دوستم بهم گفته! منم یه عددی رو نوشتم تا دنباله شو بنویسه و کاملش کنه! دیدم نوشت! البته کمی مشکل داره ، مثلا میپرسه ۴۵ اولش ۴ هست یا ۵ ؟ ولی اینا طبیعیه و تیچرشون کمکشون میکنه! یعنی اون قدرا هم سخت نمیگیرن واسشون! حالا قراره روز یکشنبه برم با تیچرش حرف بزنم ببینم دوباره ازش امتحان نمیگیره؟ اگه قبول نکرد هم سعی میکنم کلاسشو عوض کنم. چون این از روز اول از تیچرش خوشش نمیومد و میگفت میخوام برگردم پیش میس قبلیمون! الانم که ازش پرسیدم میخوای کلاست رو عوض کنم ؟ خوشحال شد و گفت آره! میرم کلاس همون میس! گفتم اون که کلاس کوچولو هاست و تو باید بری یه کلاس دیگه! میگه باشه ،هر چی تو بگی! اگه تونستم و قبول کردن حتما کلاسشو عوض میکنم. چون میبینم وروج به نسبت سال قبل خیلی افت داره توی درساش! تا ٢١ همین ماه امتحاناتشون ادامه داره، و من تا اون روز دیگه نمیام سراغ این وبلاگم! چون خیلی عذاب وجدان دارم که شاید از کم کاریهای خودمه که اینجوری شده! باید بیشتر باهاش کار کنم. خلاصه اینکه نگران نشین اگه دیدین کامنتا تایید نشد! و وبلاگاتون رو هم نمیتونم بیام بخونم.ما هستیم و خوبیم. فقط باید یه فکری به حال این وروج بکنم تا شرمنده خودم نشم. ولی بچه ها خیلی سخته مادر بودن! جدی میگم. اول فکر میکردم تا ٢ سالگیشون سخته،بعد دیدم نه، تا ۴ سالگی دیگه بزرگ میشه و مشکلی نداره بعدش، ۴ سالگیش هم که تموم شد دیدم نه،هنوز نمیدونه چی درسته و چی غلط، حتما ۶ سالگیش دیگه خیالم راحت میشه و دردسری نداره! ولی الان ۵ سال و ۵ ماهشه و روز بروز دارم میبینم که فکر و ذکرمون بیشتر میشه! باید بیشتر واسش وقت بذارم و بیشتر باهاش سر و کله بزنم. چون دیگه بزرگ شده و همه چی رو میفهمه و باید با دور و برش خیلی خوب اشناش کنم. باید شرایط و موقعیتامون رو واسش شرح بدم. باید توی درساش خیلی خوب کمکش کنم. و این آخریش از همه سخت تره! وقتی نشستی و داری واسش توضیح میدی و توقع نداری بازم با اون همه تمرین اشتباه کنه ولی میکنه، وقتی داری بهش میگی که بعد از بیست و نه ،سی میاد. نه بیست و سی و یا بعد از چهل و نه،پنجاه میاد نه چهل و پنجاه و وقتی قراره شمردن از 1 تا 100 رو به یه بچه ۵ ساله نشون بدی میبینی چقدر مسئولیت یه مادر زیاده! چون تویی که نباید بذاری اون کوچولو از همسن و سالای خودش عقب بمونه ! تویی که میخوای عزیزت از باقی دوستاش کمتر که نباشه هیچ،خیلی سرتر هم باشه! وقتی بهش یاد میدی و توقع داری خیلی خوب حرفاتو بفهمه و دیگه هیچ وقت یادش نره! ولی بعد از ۵ دقیقه دیگه که ازش میپرسی میبینی که بازم یادش میره! یا وقتی که داری باهاش کار میکنی ولی بلند میشه میره که خسته شدم،میخوام تلویزیون ببینم. یا داره ارقام رو میشمره ولی یهو میره دنبال وروجک و حتی واسه ٢٠ دقیقه متداوم هم یه جا نمیشینه! و ..............................

این روزا میخوام همه وقتم رو بذارم واسه وروج تا آخر ترم که کارنامه شو میبینم مثل پارسال لبخند رو لبام بشینه، دلم نمیخواد اون روز از خودم شرمم بیاد که چرا نتونستم وظیفه مو خوب انجام بدم! خدا کنه قبول کنن دوباره امتحان بده وگرنه خیلی بد میشه!

مادر بودن مسئولیت خیلی سختیه! هرچند همه این سختی ها انشالله یه روزی به بار میشینه و باعث افتخارت میشه! یه روزی چقدر به خودت میبالی که یه مادری! پس من میرم یه چند روزی از نت دور میشم تا شیرینی اون افتخار رو از خودم نگیرم!

* البته اون یکی وبلاگ بروز میشه، از وقتایی که بچه ها خوابن استفاده میکنم. ولی اینجا اگه اومدم دیگه وسوسه میشم بیام وبلاگاتونو بخونم. ماچ

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نوشین نظرات () |

امروز دعوت بودیم  به مدرسه وروج واسه« sports day » ! این پست بیشتر تصویریه! اینم عکسای امروز، داغ و تنوری!

روز جمعه هفته قبل رفتیم « ام القوین » منطقه اقرن،بعد از ناهار بارون گرفت،هوا هم طوفانی بود، ما هم رفته بودیم روی تپه های شنی نشسته بودیم، همه چیمون پر شن شد و مجبور شدیم ساعت ۴:٣٠ برگشتیم خونه ، اینم عکساشون:

اینجا یه شتر داری بود!نیشخند البته عکس رو از توی ماشین و با فاصله گرفتم!

اینجام که یه عده فامیلی اومده بودن اونجا اطراق کرده بودن!با چادر و خیمه و خونه های سیار و موتور برق و ....واسه گذروندن تعطلات اخر هفته!

اینجام یه عده دیگه اطراق داشتن!

بیشترشونم از این  موتور ها رو اورده بودن و میرفتن رو تپه ها و ویراژ میدادن! وروج ما هم از اون روز تا حالا گیر داده که منم میخوام از اینا، گفتم بزرگتر که شدی انشالله...ولی کیف هم داره ها! منکه خیلی دلم میخواست یکی داشتیم و هی میرفتیم بالا و میومدیم پایینخواب

اینجام یه عده دیگه بودن!

اونی که بلوز راه راه تنشه، نوه عمو ی منه! اون روز با خونواده عموم رفته بودیم !

این دخملک هم نوه دیگه ئ عمومه!

اینم شده بود سرگرمیه وروجکا، میرفتن از تپه ها بالا و سر میخوردن پایین، وروجک سختش بود بره بالا و هر بار تا اونو میبردم جونم بالا میومد ، دیگه اون پیشکار بیچاره رو خدا رسوند که ببرتش بالا!

 

اینم از اطراق گاه ما...

روز شنبه عصر هم بچه ها رو فرستادم با بابایشون سر کارش، و با دختر عمو هام رفتیم گلوبال ویلیج، خیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت! اولین بار بود که بدون بچه ها میرفتم اونجا، خب اونجا چون بزرگه و باید همه رو هم بری ببینی اینه که بدون بچه هم از کول میوفتی، چه برسه دیگه نق و نوق بچه و کالسکه و شیر و شیشه و اب جوشم باهات باشه! حالا که بزرگ تر شدن هم که دیگه یه جور دیگه از خجالتت در میان!

خلاصه که اون روز بهشون قول دادم دفعه بعد با اونا برم و قرار شد باباشون ببردشون سفیر مول تا بازی کنن و کلی وعده وعید دیگه تا بلاخره من رفتم. حتی تا لحظه اخر هم قرار نبود من برم، چون وروج مخصوصا به هیچ وجه راضی نبود بدون اون برم من!

* میدونم ،این طولانی ترین پست عکس داریه که تا حالا گذاشتم،شاید واستون همه عکسا باز نشه،اصلا شاید واسه بچه هایی که ایران هستن هیچکدومشون باز نشه چون با تینی پیک اپلود شدن، ولی شرمنده تونم، امروز من باید این کرمم رو میریختم!نیشخند

* چقدر مرز پیوند کویر و آسمون آبی رو دوستــــــــــــــــــــــــــــــ دارم. چقدر قشنگ و آرامش بخشه. مگه نه؟؟؟ شمام ببینید! و البته پیوند دریا و اسمون رو هم....نگاشون که میکنم حس میکنم جایی ایستادم که چند قدم به خدا نزدیکترم! شاید به همین خاطرم هست که اینبار خواستم همه عکسای اون روز رو بذارم!

* ساعت شروع پستم رو ببینید، الانم دو و نیمه بعد از نیمه شبه....خمیازه

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط نوشین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

دیروز تولد وروجک کوچولوی عزیزمون بود که ۴ ساله شد! متاسفانه نتونستم که همون دیروز پستی بذارم! ولی خودم یه کیک واسش درست کردم و زن عموی تازه شو چشمک هم گفتیم اومد و شمع هاشو فوت کرد! بلاخره من یاد گرفتم که خامه رو فرم بدم!نیشخند البته از سحر جون خیلی خیلی ممنونم که کمکم کرد! دستورش معرکه بود! درست مثل کدبانو گری های دیگه اش! میبوسمت عزیزم!ماچ 

پسرم! امیدوارم همیشه شادترین روزای زندگی رو خدا نصیبت کنه! امیدوارم آینده ات پر از موفقیت باشه! امیدوارم باعث سرافرازی مامان و بابا و برادرت باشی! امیدوارم همیشه خدا همراه اولت باشه توی زندگیت! واست آرزوی کامیابی دارم پسرک غد و مغرور و دوست داشتنی مامان!ماچ

اینم سهم دوستان!

کیک من نیستاااااااا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

مثل اینکه فعلا وقت نوشتن یه پست طولانی رو ندارم! پریشب تا دیر وقت نشستم و نصفی از خاطرات عیدمو نوشتم ،خسته بودم گفتم دنبالشو بعد مینویسم زدم تا پیش نوبیس شه ولی ارور داد و هیچی ذخیره نشد! دیروزم که از صبح  زود رفته بودیم بیرون از شهر،امروزم که باز دعوتیم واسه ناهار توی پارکی، که دختر خالم عروس و دوماد رو پاگشا کرده! اون یکی پست رو بعدتر کم کم مینویسم. فعلا این عکسای وروجکین رو میذارم که به مانی قول داده بودن دیروز بذارم و متاسفانه نتونستم!

وروجک ٢ :

منطقه تفریحی «green mubazzerah » توی العین:

اینارو فعلا داشته باشین تا بعد دنباله شو بذارم! فقط مانی شرمنده،گفته بودم فیلم هم میذارم که وقت نشد! دفعه بعد انشالله! تا تعطیلات تموم نشده فکر نکنم خونه باشبم این روزا....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط نوشین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط نوشین نظرات () |

Design By : Night Melody