.... تا شقایق هست قایقی خواهم ساخت

آموخته ام که...زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم

سلاااااااااممممممم!

یه سلام گنننننده که بمب انرجیه! اممممممممم! آخیشششششش , این یه نفس عمیییق بود توی این دنیای مجازی! مثل یه وقتی که بعد از مدت طولانی برمیگردی به خونه ات, چقدر دلم تنگ شده بود واسه اینجا, نت خونه طبق معمول قطع بود! تابستون انشالله بعد از نقل مکان از این خونه, واسه خودم خط جداگانه میگیرم تا اینقدر منتظر اینا نباشم.

سال جدید رو با خیلی تاخیر تبریک میگم به تک و توکی از دوستان که هر از گاهی سری به این کلبه خاموش ما میزنن, البته که لحظه تحویل سال واسه همه دوستان آرزوی داشتن سالی خوب رو کردم و به دورادور به یاد دوستایی که خواننده وبلاگشونم بودم و زندگی هاشون توی اون لحظات جلو چشامرجه میرفتن! وای که چقدر مشتاق سر زدن به وبلاگا هستم!

زندگی منم مثل همیشه است, به قول طالب زاده همه چی آرومه! من چقدر خوشبختم....چیزی تغییر که نکرده , همه چی همون طور که بوده اما نگاه خودم به زندگی خیلی عوض شده, بزرگ تر شدم شاید, قشنگ تر و عمیق تر میبینم, حتی سختی هاش رو هم با انرجی و قوت بیشتری پشت سر میذارم, بعضی روزا احساس خوشبختی میکنم , بعضی روزام عادیه , بعضی روزهام سخته و اشکم در میاد و احساس تنهایی میکنم!

بلاخره همه این احساسات با  هم اسمش میشه زندگی دیگه, قبل تر ها که  صبح ها که 4:30 بیدار میشم برم سر کار سخت بود واسم, الان اما وقتی توی ماشین نشستم تا ماشین گرم شه گاه رادیو قرآن روشنه و گاه رادیو شما , مو.یک گوش میدم یا قران, و به خودم فکر میکنم, به اینکه نمازمو خوندم, لباس بچه هارو توی همون خوابشون پوشوندم, واسه لانچ باکسشون ساندویچ و آب میوه و کیک یا بسکوییت و میوه گذاشتم, آب هم گذاشتم, بوسیدمشون, خدا رو به خاطر داشتنشون شکر کردم, و واسه خودم شیر رو گرم کردم و خوردم با کیک یا بسکوییت,( یا گاه که دیرم شده شیر کاکائو درست میکنم چون شیر سرد رو دوست ندارم باید پودر کاکائو اضافه کنم!)  و در آخر در حیاط رو که میبندم بچه هامو میسپرم به خدای بزرگم و میرم! همه اینا یه روتین شیرینه, یه روتینی که تند و تند انجامش میدم, همینکه یه قُلُپ شیر و کیک میخورم و یه دستم به اسفنج پنکِکمه که میمالم به صورتم و باز یه قُلُپ دیگه و اینبار کمی رُج (آه ببخشید من هنوز همون حرف ز سه نقطه ای رو ندارم!) .........

مصی جون گفته بودن از پاراگراف های بیشتری استفاده کنم, حالا چطوره عزیزم؟ آخه چیزه مصی جون, من کمی روده ام درازه ,اینه که چیزیو شروع کردم طول میکشه تا استاپ کنم!

خوب داشتم میگفتم , همون لحظه هایی که من تو ماشین نشستم که برم سر کار, همون 5:30 صبح که هنوز بیشتر مردم خواب هستن, همون وقتا من احساس خوشبختی میکنم, از خودم راضی ام, همین رضایت از خودم احساس خوبی بهم میده. همین که میبینم مامان خوبی ام و دارم تلاش خودمو میکنم واسشون, هر چند که مامان نمونه ای شاید نباشم اما مطمئنم مامان خوبی ام! همین احساس رضایتی که از خودم توی اون لحظه دارم خود خود خوشبختیه! و من اینو باورم شده! خیلی هامون همیشه دنبال خوشبختی هستیم و میدویم و هیچ وقت هم احساسش نمیکنیم, اما اگه کمی , یه ذره , یا واسه چند دقیقه روی همون لحطاتی مکث کنیم از زندگیمون که همه اهل خونه دور هم جمعیم, یا همه داریم به یه اتفاقی که اون روز واسه یکیمون افتاده میخندیم, یا به اینکه هنوز خدا فرصت داشتن نعمت خوب پدر و مادر داشتن رو ازمون نگرفته! یا اینکه قابل دونسته که مامان و یا بابا ی یه فرشته نازی مثل بچه مون باشیم! و یا اینکه به کاری که داریم فکر کنیم که ده ها نفر رو توی دور و بریهامون میشناسیم که همین رو هم ندارن, و به هزار تا چیز دیگه ای که فقط خودت میدونی چقدر داشتن واست ارزش داره! همه اینا خود خود خوشبختیه بچه ها! باور کنید که همه مون یه چیزایی داریم که جزئی از خوشبختیه! اما آدما متاسفانه خوشبختی رو ابدی میخوان, میخوان همیشگی باشه! همیشه بخندن, همیشه همسرشون شاد باشه, همیشه بهشون لبخند بزنه, همیشه هر چیزی ازش خواستن رو بدون آوردن نه قبول کنن! هیچ وقت بچه شون مریض نشه, احتیاجی به کار کردن نداشته باشن, از همون اول زندگی خونه دلخواهشون رو داشته باشن, هیچ وقت مشکل مالی نداشته باشن و و و و

اما من بهت میگم که تا وقتی این جوری فکر میکنی و خوشبختی طولانی مدت میخوای هیچ وقت بدستش نمیاری! پس قدر همین لحظه های ناب زندگیتو که اصلا روش تمکرز نمیکنی و سرسری میگذره بدون! مواظبشون باش که همینا طلای زندگیت هستن! آره ! تو هم خیلی خوشبختی ! هر چند زندگیت سراشیبی زیاد داره! اما خوب  چشاتو باز کن, پشت همین سراشیبی ها گاه باد خنکی هم میوزه که باید حسش کنی, بهش فکر کنی و بزرگش کنی واسه خودت, مثل همین خوشبختی ساده من ! همینی که اینقدر ساده است واسه تو, من اونقدر بهش ارزش دادم و بزرگش کردم که خیلی پررنگ تر شده این احساس خوشبختیم! من مطئنم خیلیاتون خیلی بیشتر از من سهمی از خوشبختی بردین اما یا اونقدر خودتونو گرفتار کار و زندگی کردین که اصلا به چشمتون نمیاد و یا اونقدر طمع دارین واسه خوشبختی مادامالعمر که اون لحظات شیرینی که الان تو زندگی دارین رو درک نمیکنین!

راستی خواستم بگم ایلتس رو هم رفتم امتحان دادم , یه هفته ای میشه. راستش کلاس که نرفته بودم, نت هم اون روزا نداشتم تا برم از سایتها کمی امتحان آزمایشیشو تمرین کنم, چندتایی جزوه از دوستم و دختر عموم گرفتم که اونم نمیدونستم چی به چیه, فقط رایتینگش رو کمی از اونا تمرین کردم, باقیشو دیگه هیچچچ, نمیدونم چی بشه, نتیجه اش هفته دیگه معلوم میشه! همه امیدم به دکمک خدای بزرگمه, همونی که تازگیا اسمشو گذاشتیم قانون جذب , انالله که قبول میشم, البته 01% هم جا گذاشتم واسه احتمال قبول نشدنم که بعدا بهش فکر میکنم اگه قبول نشدم باید چیکار کنم!

اگه کسی اینجارو خوند لطفا واسم دعا کنه !

واسه همه آرزوی داشتن قلبی ساده و پاک و روزهایی پر از موفقیت رو دارم!

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

عسل , دوست خوب وبلاگ نویسمون دارن از امارات میرن, دلم گرفت!

با اینکه خیلی همدیگه رو نمیدیدیم اما دلم براش تنگ میشه, هر چند که فیس بوک و وبلاگ و ایمیل و تلفن هست اما نمیدونم یه روزی میاد که دوباره همدیگه رو ببینیم؟

دوست عزیزم, برات بهترین آرزوهارو دارم و امیدوارم هر جای این زمین پهناور که رفتین و سکنا کردین بهترین انتخاب ها رو داشته باشین و سالم و شاد با تارای عزیز خوش و خرم زندگیتونو بگذرونین!

خداوند یار و نگهدارتان......

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

امروز یه روز مهمه  واسه اونایی که تولدشون 29 فوریه هست, میدونید که چرا؟ خوب میدونید که ماه فوریه 28 روزه است و بیست و نهمین روزش فقط 4 سالی یه بار سر و کله اش پیدا میشه و اون آقا و یا خانومی که از شانسش توی همچین روزی متولد شده باید هر 4 سال یه بار تولدشو جشن بگیره! ولی دور و بری ها و خانواده و عزیزای یه همچین کسی بعد از 4 سال انتظار برای روز تولد شخص, باید واسش سنگ تموم بذارن و یه جشن به یادموندنی بگیرن واسش!

خیلی برای من جالب بود! امسال سال کبیسه است و من به نوبه خودم 29 فوریه رو به تمام اونایی که توی همچین روزی متولد شدن تبریک میگم!

___________________________________________________

3 روز بعد نوشت: میخوام ببینم 4 سال بعد توی همچین تاریخی اگه عمرمون به این دنیا بود من و بچه  هام کجای این زندگی رسیده ایم؟ خدا کنه به همه اون چیزایی که توی فکرمه رسیده باشم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام!

خیلی دلم میخواد بیشتر بیام بنویسم اینجا, از روزهایی که پر از حرفه و ماجرا, اما خوب به وقت فراغتم که میرسم همه چی از ذهنم میپره و حرفی نمیمونه واسه گفتن!

الان خیلی راضی ام از شیفت کاریم, به همه چی میرسم , امشب هم عروسی دعوتم, برادر دوستم ! گفته بودم میرم اما عصر که زنگ زد یادآوری کنه یادم اومد که بپرسم کجاست مراسم. که گفتش ماریوت دبی! اووووه! کی میره این همه راهو. نمیدونم چرا فکر میکردم ایوان همین شارجه است, آخه از یه ماه  قبل دعوتم کرده بود و میگه گفتم بهت که ماریوته ولی من نمیدونم چرا فکر میکردم اینجاست و میگفتم میرم و زودی برمیگردم! تا 11 میشینم و میام, عروسیای اینجا 9 تقریبا شروع میشه , اما دبی که اولا من ادرسو بلد نیستم و تا بخوام با پرس و جو برسم اونجا که دیگه باید برگردم و فردا هم سر کارم و بچه ها هم که میگن باید ببریمون مغازه پیش بابا , چون خودت داری میری عروسی ما هم نمیشینیم تو خونه! دیگه بهش گفتم شرمنده! اونم که از اولش هم تعجب کرده بود من میخوام برم , درکم میکنه به قول خودش! من الان خیلی کم میرم عروسیها, مگه اینکه فامیلای نزدیک باشه که مجبوری برم و یا اینکه بخوره به روزی که فرداش تعطیل باشم, دیگه خبجدید اینکه برق خونه جدیدشونو بعد از 4 سال معطل موندن بهشون دادن و امروز کارشون تموم شد و الان قراره کارهای گچبری اش رو بکنن و یه رنگامیزی دوباره نیاز داره و بعدش دیگه اثاث بخرن واسه اونجا و انشالله تا تابستون دیگه میرن اونجا! و ما هم قراره بریم باهاشون, مثل اینکه قرار بوده یه اتاق بدن بهمون واسه 4 تاییمون, تا اون روز که رفته بودیم پارک و مامان بزرگ هم باهامون بود و امل و فطوم هم بودن حرف سر رفتن به اونجا شد که دیدم نه! حرفی از بچه ها و اتاقی واسه اونا نیست و داره میگه 2 اتاق اضافه میمونه! گفتم بهش: زن عمو اتاق واسه بچه ها یادت رفتا! میگه اونا که اتاق لازم ندارن, بچه ها هنوز کوچیکن چطور دلت میاد جدا بخوابونیشون از خودت؟؟؟ میدونم. خودم میدونم دوست عزیزی که داری اینارو میخونی و تاسف میخوری واسه سطح فرهنگ و عقل و شعور و همه چی این مادر شوهر! گفتم بهش که این که فرقی واسه  ما نکرد این جابه جایی, اینجا و اونجا نداره دیگه ,همش یکیه! مثل اینکه ما هرچی کوتاه میایم بدتر میشه! دیدم گفت ور دارین, اگه دلت میاد ازت دور باشن ور دارین! باور کنین اینقدر حرص در آرن اینا که خدا میدونه! اصلا دلم نمیخواد با گله کردن از کاراش اینجارو آلوده کنم! فقط هر چی میبینم ازشون واگذارش میکنم واسه خدا... این خونه رو هم قبلا که میگفتن دو قسمتش میکنیم واسه ما و محمد اینا, بعدش تا همین  چند روز قبل که میگفتن واسه محمد و سعید که بعد ها ازدواج خواهد کرد, و وقتی دختر عموم ازشون پرسید پس شهناز اینا چی میشن ؟ بهشون گفت: اینا با ما میان, من که دلم نمیاد بچه های کوچیکم تنها بمونن تو خونه تا شب که مامانشون میاد! واویلا بچه از 5 صبح تا اذان مغرب گرسنه میمونه و فلان! اینارو که داشت میگفت من داشتم به چند ساعت قبلش فکر میکردم که از سر کار برگشتم و وروجکا گرسنه بودن و منتظر من تا برسم چیزی واسشون درست کنم, ماهی رو دوست ندارن هر دوشون و اینا هم فقط  یه نوع غذا درست میکنن و اصلا به این که بچه های اون غذا رو دوست ندارن نیستن ! حالا خوبه خودم الان 4 میرسم خونه,یعنی 1 ساعت بعد از رسیدن وروج 1, قبل تر که ساعت 6 میرسیدم خونه دیگه همچین وقتایی دیگه چقدر عذابم بود که بچه گرسنه بمونه و اون همه ادم هم تو خونه باشن! خصوصا یکی که همه جا میشینه میگه منکه از صبح تا شب گرفتاره بچه های پسرم هستم!یا اوووووه منکه دلم نمیاد بچه کوچیکو تو خونه تنها ولش کنم! باید ببرمشون اون یکی خونه تا پیشم باشن! من اما ساکتم و نظاره گر و اصلا نه اعتراضی میکنم به این تصمیمشون و نه حتی حرفی میزنم و یا اظهار نظری, فکرهایی توی سرمه که اگه بریم باهاشون ببرای بچه ها بهتره, بازم به خدا سپردم تا کمکم کنه و راه رو برام هموار کنه! راه رسیدن به اهدافی که توی سرم وول میخورن! 5 سال  هم به خودم و یکی دیگه مهلت دادم!که اگه اوضاع بهتر نشد و اونی نشد که من تصویرش کردم دیگه تسلیم اون راهی میشم که اون خیلی وقته بهم پیشنهادشو میده! 5 سال خدا جون! ولی تو باید کمکم کنی ها , که استارتش به همین زودیا باشه,من روی کمک تو خیلی حساب کردم وقتی اون حرفارو میزدم ها! حواست که بود , مگه نه؟؟؟ و خودت که هر بار میشنوی جواب دوستامو چی میدم وقتی میپرسن ازم بلاخره چیکار میکنی واسه اون تصمیمت ؟؟؟و من با یه یقین خاص و با دست خالی و باور بلند میگم تمام امیدم به خداست! و خدا جون خودت که دیدی امروز,  حسرت رو تو چشای دوستام دیدم, حسرت داشتن تو رو , که اینقدر توکلم و امیدم به تو قویه .....

خدا جون عشقانه دوستت دارم! از اینکه ترو دارم که با وجودت زندگیم ناراحت کننده نیست, از اینکه ترو دارم و خودمو تنها حس نمیکنم! از اینکه ترو دارم و یکی هست که قویترین انرجی مثبت هارو میفرستی واسم, از اینکه دلم با وجودت گرمه, از اینکه ترو دارم و هیچ وقت احساس پوچی نمیکنم ! از اینکه با  وجودت هیچ وقت از تلاش و دویدن و افتادن و زخمی شدن نمیترسم! از اینکه اون قدر مهربونی که وقتی زمین میخورم و زخمی میشم و دردم میگیره تو این زندگی با کم طاقتی و بی ادبانه باهات حرف میزنم و همه اشتباهاتمو با بی انصافی تمام میندازم گردن خواسته و تقدیری که تو واسم خواستی و نوشتی ولی باز هم دستای بزرگ و مهربونت رو روی گونه هام حس میکنم که اشکامو پاک میکنی! عاشق تر از قبل منو به راه میندازی! خدایا! منو ببخش, ! خدایا من چقدر خوشبختم که تو رو دارم !

میخوام برم واسه امتحان آیلتس ثبت نام کنم, فعلا منتظر بونس امسال هستم, جیبم خالیه اما به زودی بونس هارو میریزن, البته اواسط مارچ میریزن به حسابها, قراره خودم تو خونه جزوه هایی که از بچه ها گرفتم  رو بخونم و نرم دوره ببینم , فعلا که شروع نکردم به خوندن, آخه وقتی نمیدونی امتحانت کیه نمیشه دل به خوندن اون جزوه ها داد!

دیگه فعلا همینا! الان دختر عموم با زند عموم اومدن خونه مون, برم بشینم چند دقیقه ای پیششون, راستش حوصله شونو ندارم خیلی, بعد هم بیام لا لا....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام سلام! همگی سلام !( با همون ریتمی که اون خدابیامرز خونده! )

خیلی وقته دلم میخواد بیام یه چی پست کنم اما نمیدونم چِم شده, دلسرد شدم از وبلاگ نویسی! یا نمیدونم توی موودش نیستم. نمیدونم شایدم از روتین شدن زندگیه که احساس میکنم حرفی واسه گفتن نیست. 1 ماهیه که با ایوب حرف زدم و شیفت 6:30 تا 3:30 رو میرم و 4 خونه ام! وقتم دیگه توی ترافیک نمیگذره و صبحا با اینکه 4 و نیم بیدار میشم ولی قبلنا هم 5 بیدار میشدم چون ساعت 7 ترافیک بود شدید و مجبور میشدم زودتر برم بیرون و 7 میرسیدم و تا 8 که کارم شروع میشد 1 ساعت علافی وقتمو میگذروندم! مغرب هم 5 کارم تموم میشد ولی چون ترافیکه 6:15 میرسیدم خونه! الان ولی خیلی راحت تر شدم و وقت رسیدگی به بچه ها و درس و مشقشون هم هست و با هم بازی میکنیم و عذاب وجدان همیشگی خیلی کمرنگتر شده! زندگیم از اون حالت خسته کننده بیرون اومده و شادتر شدم! کار تمام وقت خیلی خیلی واسه یه مادر سخت و انرجی بره! الن وقت بیشتری دارم و روزهام طولانی تر شده! هنوزم رو کانتر که نشستم حرفای زیادی میاد تو سرم که میخوام اینجا بنویسم و اتفاقات جالبی میوفته گاه که قابل نوشتنه اما تا وقتی من بیم خونه و موقعیت جور شه بیام اینجا بنویسم یا من حال و حوصله اشو ندارم و یا موضوع اونقدر کمرنگ و کم اهمیت شده که شوق نوشتنشو ندارم!

یه روز چند ماه قبل یکی از خواننده های خاموش وبلاگیم(سایه جون) اومدن اونجا و خوشحالم کردن از دیدنشون, از قبل گفته بودن که یه روز میام اما نگفته بودن چه روزی, با دیدنشون غافلگیر شدم و روز قشنگی شد واسم! تجربه جالبیه  که با یکی اشنا شی که اون تو رو تقریبا میشناسه و از روحیات و تا حدودی زندگیه تو باخبره ولی تو هیچی ازش نمیدونی! بعد از ایشو هم نادیا جان که دوست سایه جون هستن اومدن ! این روابط رو که میبینم به وبلاگ نویسیم بیشتر دل خوش میکنم!

جمعیه مونو دوست دارم! روز بروز داره بیشتر پیشرفت میکنه و مشتری های بیشتری رو جدب میکنه! 6 ماهی یه بار واسمون کلاسهای آموزشی میذارن و میتونم به جرات بگم که یکی از بهترین هایپر مارکتهای اماراته توی نحوه سرویس دهی به مشتریان! تازگیا برنامه جالبی رو به اجرا در آورد که ماه دسامبر آزمایشی اجراش کرده بودن! اینکه فردی رو به عنوان مستر شاپر توی همه شعبه ها میفرستادن تا نحوه خدمات دهی به مشتریان و اوضاع شعبه ها زیر نظرشون باشه! قبلا داشتن چیزی شبیه به این که مثلا مسئولی رو واسه بازدید غیر مترقبه میفرستادن! اما این ایده جدیدیه که فردی به عنوان خریدار بیاد و توی فروشگاه بگرده و اگه ایراد و یا کوتاهی از کارمندا سر میزنه بدون اینکه شخص مورد نظر متوجه بشه به بالا گزارش بده! الان دیگه کاشیر ها خیلی محتاط شدن و با بد اخلاقی با مشتری برخورد نمیکنن. این مستر شاپنر میتونه یه کارگز فقیر باشه, به خدمتکار باشه , فلیپینی باشه, هندی باشه, لوکال باشه! عرب باشه! هر شخصی میتونه باشه! اینه که همه روابظ ها خیلی خیلی بتهر کار میکنن و با خوش رویی با مشتری ها برخورد میکنن. البته بازم هستن آدمایی که اصلا مهم نیست که مورد توبیخ قرار بگیرن و یا اخراج شن! البته که تعدادشون اندکه ولی خوب اونا آدمایی نیستن که قصدشون کار کردن و موفق شدن تو کارشون باشه!

یه روز دلم میخواد از ملیتهای مختلفی بنویسم که باهاشون در ارتباطم! از عادتهایی که دارن و ....

الان ولی خمیازه راستی اونایی که سریالهای ترکی دوست دارن, شبکه دوبی سریال حریم سلطان رو پخش میکنه که از زندگی سلطان سلیمان دوره عثمانیه قشنگه اگه وقت دارین ببینیدش, من میدیدم ولی الان 3 شبه که ندیدم. چون ساعت 9 میاد تا 10 و بچه ها هم باهام مینشستن و نمیخوابیدن. خودم هم صبح ها سیر از خواب نمیشدم. الان گفتم میذارم عصر های جمعه که تکرار همه قسمتهای یه هفته گذشته شو میذاره ببینم. البته بازم اگه این وروجکا بذارن و نکشوننم بیرون. چون حتی روزای جمعه هم نمیذارن خونه استراحت کنم. باید برن ددر...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام!

اول باید سال جدید میلادی رو با 5 روز تاخیر تبریک بگم به دوستان,امیدوارم سال 2012 سالی سرشار از موفقیت و شادی رسیدن به آرزوهای کوتاه و بلندتون باشه, امیدوارم سالی پر از خنده و اتفاقای شیرین و پر از آرامش باشه! امیدوارم سال 2012 سالی سبز باشه که از همین اولش تا اخرین لحظه اش همه مون لحظه هایی پر از آسودگی خاطر و خالی از هر دلواپسی داشته باشیم! امیدوارم و آرزو میکنم واسه خودم و همه دوستای گلم اون معجزه ای که منتظرشیم به وقوع بپیونده! الهی آآآآآآآمییییییین!

حتما شنیدین که امسال دبی غوغا کرد شب سال نو, محشر بود آتیش بازی سال جدید, مخصوصا برج خلیفه, برج العرب هم قشنگ بود. ما اون شب رفته بودیم قریه العالمیه یا همون گلوبال ویلیج ولی تا قبل از شروع آتیش بازی که اونجا هم قرار بود برگذار بشه برگشتیم, چون هم فرداش سر کار بودم و هم خسته بودم و بچه ها هم باهام بودن و طاقت موندن بیشتر تا دیر وقت رو نداشتن, چون از عصر رفته بودیم, البته عبدی که میخواس بمونه ولی عامر هی میگفت بغلم کن, برج خلیفه خیلی دلم میخواست برم اما راستش این جور برنامه ها دلم میخواد با همسر خان بریم ولی جور نشد!

خب, تو این 2/3 ماهی که نت نداشتم خیلی اتفاقهای قابل ثبت داشتم که نشد ولی  الان سعی میکنم تا اونجایی که میتونم بنویسمشون:

 × عسل آشیانه عشق که زایمان کردن رفتم بیمارستان عیادتشون و خیلی اون شب خاطره قشنگی شد واسم !

× هفته ای بعد از اون رفتم خونه یکی از دوستان خاموش وبلاگی که خونه شون هم خیلی دور بود , القوز دبی, کلی با مشکل رسیدم بهشون, چون بد شانسی بلک بری ام که خراب بود داده بودم تعمیر و این یکی موبایلم هم شارج تموم کرد  و بد شانسی با شارجر ماشین هم شارج نمیشد  و منم سمج ,میخواستم قانعش کنم شارج شه که باتریشو ترکوند و ورم کرد, حالا من شماره دوستمو هم حفظ نیستم تا ازش بپرسم ادرس دقیقشونو, چون بهم گفته بود که توی فلان منطقه و فلان اکادیمیشن هستیم ولی من نمیدونستم کدوم ساختمون و اینا, دیگه با دعا و الله گویان کمی روشن شد و سریع شماره رو حفظ کردم و خاموش شد واسه همیشه, دوستم هم دلواپس, میزنگیدن به گوشی ای که همراهم بود ولی چون دایورد شده بود به اون یکی شماره ام, پس اون تعمیر کاره جواب داده, خلاصه من با کلی خجالت گوشی یه عابر هندی رو ازش گرفتم و به دوستم زنگ زدم و بهم گفتن کنار گیت بمونم تا با همسرش بیان, خلاصه اون شب خیلی خسته شون کردم و کلی خجالت زده شدم, چند وقت بود که شمسی جان ازم مکیخواست برم خونه شون تا اینکه اون روز دلو زدم به دریا و رفتم, چون میخواستم مدارک پیش دانشگاهیمو که واسه ترجمه باید میفرستادم ایران میبردم واسش تا بفرسته ایران واسم, خیلی خسته شدم اون شب چون خیلی سخت تونستم اون منطقه رو پیدا کنم, من تا اون روز نرفته بودم خیابون شیخ زاید تنهایی, شمسی جان خیلی خیلی مهربونتر از صداش بود! امیدوارم دختر خوشگلش خیلی خیلی زود به سلامتی واقعیش برسه! انشالله....

× هفته بعدیش رفتم خونه فاطی دوست دوران پیش دانشگاهیم که 5 ماه از زایمانش میگذشت و من متاسفانه وقت نکرده بودم برم دیدنش, با اینکه خونه شون خیلی نزدیکه و. فقط یه خیابون فاصله داریم با هم, و با اینکه فاطی از صمیمی ترین دوستامه , ولی خوب هر وقت خواستم برم یا اون مشکلی پیش اومد واسش و یا من...یاس خوشکلشو دیدم...خیلیی ناز شده بود ماشالله....البته بچه های همکلاسی پیش دانشگاهیمون همون شبی که من خونه شمسی بودم قرار داشتن برن خونه فاطی که واسه منم از شب قبلش به اون گوشی ایم که خراب بوده مسج دادن ولی من با یه روز تاخیر یعنی همون لحظه ای که از خونه شمسی برگشتم و رفتم موبایلمو تحویل بگیرم مسج دوستامو گرفتم, و چون تاریخ دریاف مسج همون شب بود فکر کردم بچه ها واسه فردا شب قرار گذاشتن , زنگ زدم به فاطی و گفتم میام منم که گفت بابا خیلی ممنون, زحمت میکشی, بچه ها همین الان رفتن, ازم گله میکرد که زنگ زدم خیلی ولی جواب نمیدادی, که گفتم بابا گوشیم پیشم نبوده....

× این چند وقته جشن عقد پسر دایی همسری اینا هم بود و یه خورده شیک و پیک کردیم, موهامو که واسه عید قربان مدل توت فرنگی تا پشت گردنم کوتاه کرده بودم و خودم تو خونه شاه بلوطی رنگ کرده بودم رو سشوار کشیدم و آرایشم هم خودم کردم,یه  لباس بافتنی بنفش با نقشه های ریز سفید بافتنی تا رو زانو بدون آستین, با ساق شلواری مشکی که تا کمی پایینتر از زانو کشیده شده و کفش بنفش و کمربند پهن سفید...قشنگ بود تیپم...از خودم خوشم میومد! خواهر شوهرا و جاری جان رفتن واسه موهاشون صالون, من اما نیازی ندیدم. جشن تو تالار بود.

دیگه امشب خسته شدم...فردا هم سر کارم. جمعه و کار.......شنبه تعگیلم و 1 شنبه مدارس شروع میشه...

راستی حالم خوبه خوبه! رفتم با ایوب حرف زدم و الان چند روزه دارم شیفت 6:30 تا 3:30 رو میرم. 4 عصر خونه ام! خدا کنه عوضش نکنن چون واسه رسیدگی به درس و مشق بچه ها کلی وقت دارم.

خبر دیگه ای هم هست که تو پست بعدی میگم. فعلا شب بخیر....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام ! یه سلام ساده ولی پر از سلامتی و انرجیک به این وبلاگ قشنگ و همه خواننده های عزیزی که میان اینجا, اینقدر اینجا رو دوست دارم که توی این چند ماه که نت قطع بوده بینهایت دلتنگش شدم! اینقدر حرف واسه گفتن داشتم این چند وقته که بیصبرانه منتظر بودم بیام و اینجا خالیش کنم ولی الان که اومدم انگار تهی شدم!

راستش دلم گرفته اینه که حوصله نوشتن ندارم!

......................................................................دلم گرفتهافسوس 

از اون وقتاییه که کم میارم, خسته شدم! دلم میخواد برگردم ایران, فکر میکنم الکی دارم خودمو به آب و آتیش میزنم تا بمونم اینجا, فکر میکنم الکی خوش بین بودم, الکی دست و پا زدم, اگه ایران بودم الان خیلی خوشبخت تر بودم! چه اشکالی داره بچه های منم تو همون دبستان کوچیکی که من درس خوندم درس بخونن, وقتی نمیتونم تنهایی بهشون برسم, منی که از شادی هام, از آسایشم, از همه وقتایی که میتونه بدون دغدغه های ذهنی کنونی ام بگذره دارم میزنم به امیدهایی که به آینده دارم! به خودم میگم بسه شهناز! بسه! تو هر چقدر هم کار کنی بازم حقوقت همون مقداره و بازم کفاف رسیدگی به 2 تا بچه رو نداره, چرا اینقدر داری خودتو به حماقت میزنی؟ تا کی اینقدر با اطمینان فکر میکنی یه روزی که خیلی نزدیکه ترقیه میگیری و یا کارت عوض میشه! تا کی منتظر معجزه میمونی اینجا؟ تا کی همش با یقین میگی من میتونم و میدونم که زندگیمو عوض میکنم؟ تا چقدر میخوای تحمل کنی؟ چقدر آدم میتونه خوشبین باشه؟ آیا این همه خوشبینی معنای حماقت زیادتو نمیده؟ تا کی اینقدر امید داری که خدا کاری میکنه؟  بست نیست؟ صبر تا کی؟ داره 9 سال میشه ولی اون چیزی که تو منتظرشی نشده, معجزه ای قرار نیست اتفاق بیوفته! اصلا کی گفته خدا حواسش به تو هست؟ کی گفته نمیذاره تو احساس تنهایی کنی؟ چقدر میخوای خودتو گول بزنی؟ پس اینا چیه؟ اینا اتنهایی نیست؟ اینا زجر نیست؟ اینا گیر افتادن نیست؟ خدایا! میدونم ,میدونم دارم بد میگم, میدونم دارم کفر میگم.میدونم دارم یه دوست خوب که همیشه شنونده خوبی بوده واسم رو میرنجونم! اما خدا کاش بهم حق میدادی, کاش اینقدر راه رسیدن به خوشبختی رو دور نمیکردی واسم, کاش سنگلاخی نبود حداقل, کاش تو این راه تنها نبودم! کاش یه همسفر قوی و شجاع رو تو زندگیم قرار میدادی! کاش میشد به این همسفرم تکیه کرد!

خدایا! میدونم که هیچوقت هیچ دوستی مهربونتر از تو نداشتم, میدونم منو میبخشی که اینطور باهات حرف زدم, میدونم بازم دستامو میگیری و بلندم میکنی و بهم یه لیوان انرجی میدی و گرد و خاکهای لباسامو میتکونی و دستاتو میذاری رو شونه هام و میگی : برو عزیزم! برو که دور نیست, برو که جواب این مسیر طولانی و ناهموار رو بزودی میگیری, با انگشتات اشکایی که رو گونه هام روونه رو میگیری و منو تو بغلت میگیری و دوباره من همون <حماقت> نه ببخشید خوش خیالی همیشگیم میاد سراغم و باز سلانه سلانه به راهم ادامه میدم! 

الهی! مدد رسان من باش در این احساس ِ بودن!  

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

salam !chaghadr delam vase inja tang shode! asheghe veblogamam. net e khoone ghat e o felan nemitoonam vasl sham. emrooz 1 shanbe as o man khoone boodam< ta inke maman shohar saat 9|50 bood ,dare otagh ro zad o goft age mitoonibro fatom ro az daneshgah beyar ke baradaresh kar dare o shoharesham dir miad, goftam alan hamsar khan mire,eshkali nadare oon bere?goft na che eshkali dare< yekitoon berin,hamsar khan ke tanballlll, goft man nemidoonam kojast daneshgaheshoon, hala 20 bar ha too in chand saal rafte ha, vali khabesh mohem tar bood, manam dishab aslan nakhabide boodam, abdi halesh khoob nabood, nemidoonam chi migan be in, vali mahtahtesh kharesh dasht bichare o har  chi mikardam vasash bi fayde bood ta inke saat  3|30 majboor shodam beram az maman bozorgeshoon beporsam ke dige oon behem goft zard choobe ba roghane zeytoon makhloot kon o khamiresho be oonjash bemal, dige bad az oon bood ke khareshesh ghatt shod o vasash ghesse penokio ke dishab vasash az namayeshgahe ketab kharide boodam ro khoondam o 4 bood ke khabesh bord,vasse hamin bikhabishnafrestadamesh madrese o amer ro ham nafrestadam ta khodam ham bekhabam. dige hamsar khan ke naraft khaharesho beyare khodam boland shodam raftam avall tondi lebasamo endakhtam lebas shooyi o badesh ye doosh gereftam o bache ha ham bidar shodan o baham oomadan raftim avordimesh o oomadim khoonash, goft ke alboomamo avordan beya bebin, oomadim bala o baad az didane albom ke kheyli ghashang shode bood raft sobhoone beyare , manam ke in labtop az vaghti oomadam inja dasht behem cheshmak mizad paridam oshtesh o veblogamo daram up mikonam. dishab ham abdi tavalode yeki az doostye hamkelasish davaat bood tooye mc doneldz, bordimesh ba amaal, baa d khodemoon raftim namayeshgahe ketab ke dishab akharin roozesh bood. chad ta ketab vase bache ha o khodam gereftam. motasefane ghorfeye iran hichi nadash. faghat ketabaye mazhabi bood tooye ghorfeye maarefesh, oon yeki ghorfeke aslan ketabi nabood, faghat chand ta ketab az iran o gardeshgahash< mifoft tamoom shode, dar soorati ke jari ina ke 1 hafte ghabl boodan migoftan aslan az aval ham chizi nadashte, dige saat 8 bood ke raftim bache haro bardashtim o sare rahemoon raftim maghazeye hamsari ina o bacheha ba gerye khastan bemoonan pishe babashoon o ba oon beyan, razi shodam o khastim berim khoone ke amal goft berim khooneye jari ina, manam choon emrooz tatil boodam raftam o albomeshoono didim o sham ham vasamoon zang zad kfc , namaz hamoono khoondim o kami deraz keshidam ke az 6 sobh hamash amoodi boodam, baad 11\30 bood ke rafe zahmat kardim.

midoonam ke ba penglish typ kardam rahat nistin bekhoonin. vali nashod farsi type konam. sorry!   felan bye bye albate ye donya harf o etefaghe jaleb oftade o ke alan nemishe begam ,  bye ta hi baadi...

نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام دوستان!

خوب خوبین؟ از عنوان پستم متوجه شدین چی میخوام ازتون. زن داداش گلم دوباره یه وبلاگ زده و اینبار مثل اینکه راست راستکی قصد نوشتن و موندن تو دنیای مجازی داره! میگم دوباره چون 3 سال قبل هم یه وبلاگ درست کرد ولی چون اون بار پسرش کوچیک بود و به رسیدگی های بیشتری نیاز داشت و خلاصه اینکه گرفتار اون و بچه تو راهیشون بود و وبلاگه رو ولش کرد به امون خدا, ولی اینبار خودش مثل اینکه از غربت و تنهایی ها و بی همزبونی هایی که یه غربت نشین دچارش میشه به این دنیای قشنگ که من عاشقشم رو آورده , هر چند که ماشالله زن داداش اجتماعی دارم و هیچ جا بی همزبون و دوست نمیمونه و میدونم دوستای خوبی هم داره! اما خوب داشتن وبلاگ و نوشتن و دوستهایی که آدم اینجا پیدا میکنه یه چیز دیگه است! آخه میدونین اینجا واسه ماهایی که ایران نیستیم به مصابه یه پنجره ایه که رو به ایران باز میشه و میتونیم توش بوی ایران و دوستای ایران نشینمون رو بشنفیم! من کلبه صورتی قشنگش رو بهتون معرفی میکنم و ازتون میخوام همه تون برید بهش خوش آمد بگید تا اینبار دیگه ول نکنه دست خالی پشیمون شه بره! میدونم که اگه معرفیش نمیکردم هم خودش به مرور دوستای خوبی پیدا میکرد ولی چون اون طوری کمی طول میکشید و من ترسیدم دوباره خسته شه و فکر کنه مخاطبی نداره و ننویسه اینه که اینجا ازش گفتم, هر چند که میدونم خودم هم خواننده زیادی ندارم و فقط دوستای خیلی عزیز و با وفام هستن که همیشه میخونن و به درد دلهام گوش میکنن و همیشه راهنماییم میکنن!  دوست جونیا پس میخوام غافلگیرش کنینا ....چشمک

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

سلام!

امروز جمعه است و من سر کار بودم. سر کانتر که نشسته بودم اول صبح و مشتری هامون مثل اینکه هنوز خواب بودن چون خلوت بود کمی, همش تو ذهنم مروز میکردم که چی بنویسم اینجا و یاد آوری میکردم و کلی چیز پیز جمع شد واسه نوشتن حالا اما مثل کسی که یه بار نوشته و قبل از پابلیش شدن پاک شده نوشته هاش , دیگه حوصله دوباره نووشتنش رو نداره, منم همون حال رو دارم, پس دفعه بهد تو ذهنم ننویسم واسه خودم, این جوری خالی نمیشم دیگه, امروز ساعت 6 که رسیدم خونه , کسی خونه نبود و تنها بودم, دلم گرفت! ظهر زنگ زده بودن و گفته بودن که داریم میریم بیرون از شهر, آخه 2 روز قبل مناطق شرقی بارون اومده بود و میگفتن دره ها آب اورده, ماهام که اینجا بارون ندیده ایم, واسه اون آبای گلالودی که بعد از بارون از کوه ها سرازیر میشه هم خودمونو به آب و آتیش میزنیم, اینام همهگی رفته بودن, بچه ها و بابا شون و مامان بزرگ و عمه و عمو و زن عموشون و عمه بزرگه هم با خانواده شوهرش جدا گانه رفته بودن, خانواده دایی همسری اینا هم با عروس ها و پسرا و دخترا و دوماداش خودشون یه قبیله ان ماشالله! همه رفته ان بیرون امروز, این بود که وقتی اومدم خونه کمی دلم تنگ شد! البته کمی که نه, بیشتر, چند وقته دلم تنگه! دلم واسه ایران, واسه مامان از همه بیشتر, واسه پگاه هم خیلی تنگه, من و اون با هم بزرگ شدیم, همیشه با هم بودیم, هیچ وقت هم با هم رابطه خوبی نداشتیما, مثل موش و گره یا همون کارد و پنیر بودیم, اما بعد از ازدواجم و اومدنم اینجا خیلی دلم براش تنگ میشد و رابطه مون خیلی قوی تر شد! دلم واسه فاطی کوچولو هم تنگ شده, واسه داداشام همه شون, حتی زن داداشام, دلم واسه خونه قدیمی مون همونجایی که توش بزرگ شدم تنگ شده, دلم واسه اون حیاتیش که نخلستون بود هم خیلی تنگ شده. واسه پشت بوم خونه و نشستن لب بومی که مشرف به حیاطی بود که بُز ها و گاو های مامان اون تو بودن تنگ شده, واسه همون دم مغرب هایی که مامان میرفت اون تو شیر میدوشید ازشون و ماها از اون بالا پاهامونو آویزون میکردیم و باهاش حرف میزدیم تا وقتی که کارش تموم شه و بیاد بیرون و ما هم از اون بالا بیایم پایین, البته که اینا مال نوجوونی هامون بود که نمیرفتیم باهاش اون تو چون نمیخواستیم اون بوی خاص رو لباسمون بگیره!, کوچیک تر که بودیم نوبتی یکی مون  میرفتیم باهاش داخل و بهش کمک میکردیم و وقتی مامان میخواست بُزِ رو بدوشه سخت پای بچه شو ( راستی بچه بُز رو چی میگفتیم به فارسی؟؟؟) میگرفتیم تا نره شیر مامانشو بخوره و مزاحم شیر دوشیدن  مامان نشه, این خواست مامان بود ولی چون دلم واسه اون کوچولو میسوخت که الان مامان هیچ شیری واسش نمیذاره خیلی زود کوچولوشو وِل میکردم بره پیش مامانش و نذاره مامان کارشو بکنه و مامان هم کلافه بلند میشد میرفت سراغ خانوم گاوه!  بزرگتر که شدیم دیگه فقط از روی پشت بوم کار مامان رو دنبال میکردیم ولی باورتون نمیشه الان و مخصوصا مغرب امروز که هوا یه جوری بود وقتی از ماشین پیاده شدم چقدررررر دلم میخواست الان روی همون پشت بوم بودم و مامان هم همون شیر های تازه رو میدوشید و من فرصت اینو داشتم که از اون لحظات عکسایی بگیرم که تا آخر عمرم ثبتشون کنم! دیگه میدونید دلم واسه چی تنگ شده؟ دلم واسه شیر های تازه ای که مامان میجوشوند واسه صبحونه, و اصلا واسه خود صبحونه خوردن خونه مامان اینا, نه, خونه خودمون ! همون خونه قدیمی تنگ شده! صبحونه هایی که لذت بخش ترین صبحونه دنیا بود واسم, همون صبحونه هایی که همیشه همون بود و تکراری ولی خوشمزه ترین بود و هیچ وقت دلمو نمیزد! با اینکه همیشه انواع پنیر های خارجی که بابا واسمون با بارهایی که با لنج میفرستاد بود ولی من هیچ وقت از خوردن <  فَلَزین > هایی که دست پخت مامان بود و همیشه داشت سیر نمیشدم, هفته ای یه بار درستشون میکرد, اون روز اول که همه لیوان های شیر مون و بساط مونو ور میداشتیم میرفتیم اونجا پیشش مینشستیم و اون میپخت و ما گرماگرم میخوردیم با شیر داغ, بعد که سیر میشدیم دیگه کلی زیاد تر هم درست میکرد واسه طول یه هفته مون, بعد اونارو میذاشت تو فریزر و روزای بعدی ما اونارو تو کمی روغن سرخش میکردیم و کرانچی میشد و میاوردیم پای سفره میخوردیم, بابا هم همیشه سرزنشمون میکرد که روغن نریزین توش و فقط گرمش کنین ,خودش روغن داره , خوب نیست! دلم واسه اندرزهای پزشکی بابا هم تنگ شده! البته اونا رو هنوز هم تلفنی ازشون بهره مند میشم! محاله که باهاش تلفنی حرف زده باشم تو این چند سال و از وزنم نپرسیده باشه! محاله بهم یادآوری خوردن سیب یا آب سیب روزانه رو نکرده باشه! میدونین چی اون صبحونه ها لذتش رو بیشتر میکرد؟ اینکه توی سایه صبحگاهی دیوار تو حیاط بزرگ خونه بچه گی هامون سفره پهن میشد, همیش هم من منتظر بودم ببینم از اون ظرف بزرگ شیر چیزی زیاد میاد تا من دوباره بخورم؟ مامان هم همیشه حواسش به من بود و میدونست خیلی شیر دوست دارم واسم باقی میذاشت! هنوزم عاشق شیر داغم و تا جایی که وقت کنم حتما گرمش میکنم! وایی اون صبح هایی که بابا بر پا میداد رو چقدر دلم تنگ شده واسش, واسه او.ن هوای پاااااک صبح روستا و حیاطمون, واسه همون صبح هایی که بابا همه ما 5 تا رو بزور بیدار میکرد و میبرد پیاده روی , خونه مون آخرین خونه روستا و نزدیک به کوه, بعضی وقتا میبردمون به طرف کوه ها و بعضی وقتا هم رو جاده میرفتیم تااااااا < خُمخوو > (اسم یه صحرا نزدیک روستامون ) اهان نمیخواد بگی رامی, حتما میخوای بگی من که باهاتون نمیومدم, خوب راست میگه! من شاید یکی دوبار بزوررررر بابا تونست بیدارم کنه و ببرتم با خودشون, خوابم سنگین بود و شبا هم تا دیر وقت مینشستم رمان میخوندم دیگه 6 صبح گییییج خواب بودم و همین که بابا میمود بیدارم میکرد بهش میگفتم 2 دقیقه دیگه بیدار میشم, شما برین من الان میام! دیگه بابا هم میدید که 2 دقیقه های من داره به نیم ساعت میرسه و آفتاب داره میزنه و هوا گرم میشه دست ور میداشت و با 4 تا جوجه های دیگه اش میرفت! اون موقع ها فقط ما 5 تا پیششون بودیم, داداشام که کویت بودن و آبجی ها هم که خونه شوهر....

ولی چه روزایی بود ها ! حالا اما صبح های تابستون هر کی تو اتاقش خوابه تا لنگه ظهر و بچه ها هم دیگه اونقدرا بزرگ شدن که به خودشون حق میدن به عادت و رسم سحر خیزی بابا پایبند نباشن! یادمه همیشه از اینکه میدیدیم بچه های دایی و خاله ام تا ظهر خوابن به بابا گله میکردیم, بابا جلو اونا میگفت مامانشون دست تنهاست میخوام بیدار شن کمکش کنن, میگفتیم خوب اینا کاراشونو شب میکنن ,پس ما هم جارو و اینارو شب میکشیم و صبح ها بذار بخوابیم, ولی هیچ وقت ولمون نمیکرد! حالا اما روزای مدرسه 5 بیدار میشم, گیج هم نیستم و سر حال و خرم پا میشم, نماز میخونم, لانچ باکس وروجکین رو آماده میکنم, لباساشونو میپوشونم, خودم هم صبحونه میخورم هر چند 1/10 لذت صبحونه های مامان رو نداره ولی میخورم تا دوباره لاغر نشم, خودم هم آماده میشم و 6 میرم بیرون, خیلی وقته دیگه خودم رو عادت دادم به اینکه سر کارم شاد و شنگول باشم حتی اگه مشکلی تو خونه دارم, و متاسفانه من هنوزم هفته ای که امتحاناتشون خیلی عذاب وجدان میگیرم و خیلی اذیت میشم ولی با این حال سر کارم اصلا به این موضوع فکر نمیکنم و کنترل دارم رو تفکراتم, با مشتری هام خیلی خوش اخلاقم و همه شونو دوست دارم و با لبخند زدن بهشون باعث میشم حتی اونایی که اخمو میان پیشم هم اخمشونو باز شه وقتی احترامی رو که بهشون میذارم میبینن, با همه اینا وقت کاریم که تموم میشه تو هفته امتحانات , دیگه وقت خونه رفتن یه غم میاد تو دلم, غم اینکه الان که میرسم وروج 1 رو توی تختش تو خواب میبینم, فکر اینکه وروج 1 الان چقدر اذیتم میکنه تا بشینه درسشو بخونه, فکر اینکه الان وروج 2 رو اگه بیدارش کنم اصلا میتونه چیزی از درساشو بفهمه؟ فکر اینکه حالا امشب وروج 1 واسه خوابیدنش اشکمو در میاره و حاضر نمیشه به راحتی بیاد بخوابه و هی دلش میخواد تو حیاط بازی کنه! همه اینا انرجی روحیمو هم در کنار پاور تموم شده جسمیم قرار میده! اون لحظات میدونین چه آرزویی دارم؟ آرزوی اینکه مامان منم مثل مامان همه همکارای دیگه ام اینجا پیشم بودن, بچه ها با سرویسشون میرفتن خونه مامان اینا پیاده میشدن, اونجا مامان یه ناهار خوشمزه بهشون میداد و دیگه من خیالم راحت بود هی فکر اینکه امروز شاید ماهی باشه و وروجکین نمیخورن و گشنه میمونن , یا فلان چیز رو دوست ندارن و چیزی نمیخورن تا شب که من برم, نمیاد تو سرم و میدونم که مامان بچه هامو مثل خودم دوست داره و بهشون میرسه! دیگه از بابت درساشون عذاب وجدان نداشتم و میدونستم که پگاه باهاشون کار میکنه و یا اگه حتی پگاه هم سر کار احیاناً, دیگه حتما فاطی باهاشون کار میکرد هر چند کلی غر غر هم میکرد و چند تا داد هم میزد سرشون, دعواشونم میکرد ولی بازم خیالم راحت بود که آماده شون میکنه واسه فردا, خودم هم خسته از سر کار میومدم و میرفتم یه راست اونجا, ناهاری که مامان آماده کرده رو میخوردم, بعضی وقتا هم که خیلی خسته بودم و از اون روزایی بود که حوصله جویدن غذارو هم ندارم به فاطی میگفتم بره واسم بکشه بیاره, میدونم اونم حرف گوش نمیکنه ولی خوب من رو یه جور دیگه دوست داره, همیشه که ازش نمیخواستم, بعضی وقتا , میره میاره واسم, بعد که میخوردم کمی هم مینشستم باهاشون از اون روزم حرف میزدم و ماجراهای اون روز جمعیه رو به جای اینکه واسه خواهر شوهر بتعریفم واسه خواهر و مادرم تعریف میکردم ! بعد که شاد وشارج میشدم بر میگشتم خونه خودم, .....افسوس کاش موقعیتشو داشتم تا مامان بیاد پیشم بمونه چند ماهی بهم برسه , به بچه هام برسه وقتی سر کارم, کمی حالمون جا بیاد, چاق بشیم بعد برگرده! چه خود خواهم من نه؟ من مامانمو میخوااااامممممممم!گریه احتیاج دارم بهتناراحت دلم واست تنگ شده!افسوس

وایییییییی چه آرزوی شیرینی! اینام برگشتن از بیرون, مثلا حرف واسه گفتن نداشتما, عصر که گفتم دلم گرفته بود میخواستم بیام اینجا ناله و زاری کنم که دیدم لباسایی که دیروز شستمشون دارن صدام میکنن برم اتوشون کنم, رفتم اونارو اتو زدم و یه سوپ مرغ خوشمزه هم درست کردم واسه بچه ها که وقتی برمیگردن گرسنه ان, و بعد اومدم اینجا....الان هم برگشتن ....این بین با داداش اردشیر هم چت میکردم, دیشب هم با داداش فرید, با رامین هم روزی چند بار, مانی هم هر از چند روز, ولی متاسفانه نت  در پیتی ایران نمیذاره که با خواهرام که ایرانن بچتم, تازگیا کابل مخابرات رو هم دزدیدن و اصلا نت ندارن, چقدر ملت بی فرهنگ و بد بختن که هر چی فی ل تر میکنن دنیای انترنت رو واسشون کافی نیست , که میرن از بیخ و بن ریشه ارتباط جمعی شونو برمیکنن! بابا ای وَل....

--------------------------------------------------

یادم رفت این عکسارو بذارم! هفته قبل آپلودشون کردم! مال تابستونه ولی خوب...

نوشته شده در جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط شهناز نظرات () |

Design By : Night Melody